Sunday, May 07, 2006

چند سال گذشته تصميم دارم دوباره شروع كنم به نوشتم سرم شلوغ اما بزودي داستان هايي مي نويسم،از چيزهايي كه در اجتماع ديدم نمي دونم شايد بتونم سهم كوچيكي از مسائل اجتماع رو مطرح كنم..
شايد به جايي برسه….اشك…گريه….ناله ….. هدف من نيست آرشيو و داستان هاي اينجا و وبلاگ ديگه كه متاسفانه فيلتر شده بسيار پر محتوا هست دوباره مي نويسم از درد…از رنج …..بزودي……..
(حتما داستان ها رو بخونيد تكان دهنده هست و بسياري حادثه ديدم كه بصورت داستان بنويسم….)
با سپاس آرمين.

yekhatere@yahoo.com

yekhatere@hotmail.com

www.intstory.blogspot.com

(يادآور بشم داستان هايي كه در اون وبلاگ هست(Intstory.blogspot.com) ، در اين وبلاگ (yekhatere.blogspot.com) وجود نداره چون شديدتر نوشته شده بخصوص در مورد دختران فراري داستان هايي كه نوشته شده اگه از ايران هستيد و قصد عبور از فيلتر رو داريد يه نكته بسيار مهم، حتما به لينك سمت چپ در وبلاگ intstory.blogspot.com لينك آرشيو رو نگاه كنيد ببنيد لينك ها موجود هست يا خاليه وگرنه آنتي فيلتر شما صفحه رو كامل باز نكرده و به اكثر داستان ها دسترسي نداريد.)

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Monday, December 27, 2004

سلام من بعد مدت ها اومدم و تصمیم گرفتم اینجا رو باز کنم تا شما داستان هایی رو که واقعیت های بسیاری رو نشون می ده رو بخونید هرچند من بعد ها در وبلاگ دیگری نوشتم ادامه داستان ها رو که ادرسش هست
www.intstory.blogspot.com
موفق باشید آرمین.

yekhatere@yahoo.com
yekhatere@hotmail.com

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Thursday, September 18, 2003

سلام امروز می خوام این ایمیل رو بذارم ایمیلی که فکر می کنم باید گفته بشه تو وبلاگ باز شروع شد اما این ایمیل منو ترور شخصیت کرده..........بخدا خستم می گید توجه نکن ولی با این حرف ها مگه می شه توجه نکرد؟؟
سلام نمی دونم بعد از خوندن این ایمیل چی فکر می کنی ولی می خوام یه سری چیزارو بگم که تو نوشته هات دقیق شدم.
ببین اول بگم من باور نمی کنم تو واقعا 17 سالت باشه چون این حرف هایی که زدی هنوز واسه یکسی به سن تو خیلی زود چرا می خوای سنت رو دروغ بگی؟مثلا می خوای بگی آره من 17 سالم و خیلی می فهمم؟من دارم به این فکر می کنم تو اینجا خوب تونستی همه رو بذاری سر کار هروز یه موضوع مطرح می کنی یه روز هک شدنت رویه روز قضیه تو با اون هکر الانم بقول خودت اون ایمیل ها ببین من باور نمی کنم این چیزارو اینا همش بازی های خودت تو داری به این ساده لوح ها دروغ می گی داری بازیشون می دی بدبخت چرا راست نمی گی؟تو که بقول خودت مثلا داری از این اجتماع کثیف می نویسی چرا اینجور همرو بازی دادی؟
در مورد داستانات باید بگم منابعت کجاست اینارو از کجا میاری که اینقدر توپت پر هر شبم داری داستان می ذاری؟تو کی هستی که می گی گرسنگی کشیدی با فاحشه ها بودی؟
اصلا من هویت تورو اسم تورو قبول ندارم.ببین آرمین یا هرکیه دیگه اجتماع کثیف قبول ولی کی به لجن کشیدش؟امثال من و تو؟؟؟دارم فکر می کنم تو خیلی باهوشی چون خوب بلدی از موقعیت هات استفاده کنی.
منکه خوب می دونم تو با مطرح کردن مشکلات تو وبلاگت چه هدفی داری. ببین پسر جون چرا هویت واقعیت رو نمی گی؟چرا می خوای بازی بدی مردم رو؟ببین خوب گوش کن تو هدفت از نوشتن چیه اینجا وقتی ازت پرسیده می شه یه مشت کسشعر رو تحویل منو بقیه می دی می خوای برات دلیل بیارم تو هدفت این نیست یه دلیلش اینه از یه طرف می گی دنبال دوست دختر بازی نیستی و از یه طرف از عمد می گی دوست دختر نداری.
ببین پسر جون حنات پیش من رنگی نداره تو از اون حروم زاده هایی هستی که فکر می کنم راحت می تونی یه مشت آدم ساده رو بازی بگیری.از تو حالم بهم می خوره ولی خوب گوشات رو وا کن فکر نکن بعد از خوندن این ایمیل یه کلیک می کنی می بندی این رو من تو این ایمیل خواستم بگم حواست جمع بشه و راست بگی دفعه بعد یه جور دیگه باهات حرف می زنم.
بای.
سلام خوب من این ایمیل رو تو وبلاگ می ذارم تا هم تو هم به خیلی های دیگه بگم من از هیچ چیز نمی ترسم و هیچ چیز ندارم که دروغ بگم فکر کنم با گذاشتن این ایمیل تو وبلاگ جواب خیلی از سوالاتت داده بشه........
ببین جناب شما بمن تهمت زدی کلی اتهام زدی با این کارت ترور شخصیت کردی شما مدرکی داری؟شما از کجا مطمئنی من اسمم آرمین نیست؟من تمام مشخصاتم راست......
من با شناسنامه ثابت می کنم شما با چی ثابت می کنی؟
در مورد منابع باید عرض کنم به حضورت ببین منابع من اجتماع این جامع ترین منبعی که می شه ازش استفاده کرد.........
در مورد حرف های دیگت باید بگم منم ازت سوال دارم تو کی هستی؟دنبال چی هستی؟؟
راحت بگم من برام امثال تو مهم نیستن که چجور فکر می کنن چرا بقول تو از عمد می گم دوست دختر ندارم...........باید بگم من خواستم جواب خیلی از سوال ها رو اینجا داده باشم و بگم من الان فکر و ذکرم الان اینا نیست.....
یا می گم با فاحشه ها نشست برخواست داشتم اینا برداشت تو منم به برداشت کسی که حتی یه ذره حرف حساب حالیش نمی شه اهمیت نمی دم........
ببین بمن کلی توهین کردی و در آخر ایمیلتم منو تهدید کردی که راست بگم........
من راست گفتم ضمنا مردم ساده لوح نیستن اینو مطمئن باش از منو تو خیلی بیشتر می فهمن که تو اونارو احمق فرض می کنی............
اصلا تو کی هستی چرا شدی دایه مهربانتر از مادر به شما چه که احساس مسولیت می کنی شما غیم مردم هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا همش عادت کردیم همدیگرو تهدید کنیم؟؟؟؟چرا تو خیلی از حرفات مطمئنی؟؟؟
حالا منو تهدید کردی مثه اون هکر ولی برام مهم نیست........
اینجام باز می گم من آرمین هستم 17 ساله(از 28 مرداد رفتم تو 18 سال) از شهر خراب شده ای به اسم تهران دارم می نویسم و هدفم از نوشتن اینجا فقط دو چیز یکی واسه دل خودم دوم اینکه شما از این خراب شده بیشتر بدونید و حواستون جمع تر باشه..............حالا هرکی فکر می کنه من دلیل دیگه ای دارم اون دیگه مشکل من نیست اگه هم مطمئن با دلیل بیاد بهم ثابت کنه اگه ثابت کرد من بلافاصله وبلاگ رو تعطیل می کنم در آخر می خوام اینو بگم با اینجور ایمیل ها جز اینکه عصاب من رو می ریزید بهم هیچ چیزه دیگه ای بدست نمی یارید.................
باور کنید بعضی وقتی فکر می کنم عجب اشتباهی کردم وبلاگ زدم که امثال این آقا بیان اینجور بمن هر چی دلشون می خواد توهین کنن آخرشم منو تهدیدم کنن.....
بس کنید ما ایرانی ها چرا تحمل دو کلمه حساب رو نداریم همش باید حرف های خودمون رو بشنویم...........
خستم از این وبلاگ خسته شدم از این ایمیل ها تهدید.....توهین اتهام زدن...........آره اگه اینارو می خواید بشنوید می گم اصلا من 17 سالم نیست دروغ گفتم من 70 سالمه خوب شد اگه باز راضی نیستید من 170 سالمه خسته شدم دوستان اذیت آزار رسوندن تا کجا تا کی؟
من میدونید روزی چند ساعت دارم وقت می ذارم............شما اکثرتون حتی یه پیغام خشک خالی نمی ذارید بگید خسته نباشی....فقط یه عده خیلی کمتون مرتب پیغام می ذارن........یه سریم اینجور زخم زبون می زنن.....اومدم اینجا یکم از این تنهایی در بیام ولی...............
نشونی(قسمت سوم)........................................................................
علی تو زندان خودکشی می کنه .................محسن بدلیل ناپاکی همسرش از اون جدا می شه هرچی الهام گریه می کنه بچش رو بهش بده که با اون باشه محسن یه کلمه می گه:من نمی ذارم دخترم هم مثه مامانش هرزه باشه تو بغل هر کسی باشه.....و محسن با اینکه کارش از نظر قانونی غیر قانونی بود از ایران خارج می شه تا دیگه دخترش حتی اسم مادرش رو هم یادش نباشه......
یه هفته از زمانی که الهام شنید محسن با دخترش از ایران رفتن می گذره تو تخت بیمارستان دراز کشیده به این فکر می کنه چرا بعد از 8سال زندگیش این اتفاق ها افتاد.....به این فکر می کنه اون سالها منتظر علی بود ولی برنگشت .....به این فکر می کنه با اصرار پدرش مجبور شد ازدواج کنه ولی بعدها واقعا دید محسن رو دوست داره......دلش می خواست به علی که الان زیر خاک بگه من منتظرت بودم ولی تو دیر اومدی......بغضش می گیره که یدفعه زندگیش تغییر می کنه حالا از تنها کسش یعنی رومینا دور به این فکر می کنه اگه الان باباش زنده بود شاید محسن جرات نمی کرد اینجور طلاق بگیره ولی باز دلش خوش برادرش با مادرش هنوز پیشش هستن........
تو این فکرا بود که صدای در رو می شنوه سریع صورتش رو با دستاش خشک می کنه و مادرو آرش وارد شدن.........
الهام با یه حالت مضطرب می پرسه....
مامان چی شد فهمیدین محسن رومینا کجاهستن؟؟؟؟؟؟
الهام جون بیا از فکر اونا بیرون فکر کن مردن.....
الهام عصبانی می شه مامان اگه نگی خبر داری یا نه خودم همین الان می رم می گردم دنبالشون......
مادر یه نگاهی با آرش می کنه انگار چاره ای ندارن باید حقیقت رو به الهام بگن....
آرش شروع به صحبت می کنه......
ببین الهام امروز رفتم پیش عمومش اولش نمی خواست بگه هی می گفت نمی دونم ولی وقتی بهش گفتم تو الان تو بیمارستانی خیلی ناراحت شد گفت رفتن انگلیس....
انگار که برق الهام رو بگیره.......چی انگلیس؟؟؟؟؟؟؟اونا که کسی رو اونجا ندارن...
آرش ادامه می ده:
نمی دونم عموش گفت دیگه زیاد از محسن خبر نداره..........
3روز بعد...........
مامان من تصمیمم رو گرفتم می خوام برم انگلیس من دخترم رو می خوام حاضرم بخاطرش هرکاریم بکنم رومینا تنها کسیه که من دارمش نمی ذارم اون رو هم از من بگیرن.......
الهام تو دیوونه شدی ما هیچ کس رو حتی انگلیس نداریم می خوای پاشی بری اون سر دنیا چی کار کنی اصلا مگه محسن بچه بده به تو دختر تو دیوونه شدی بعد از اون آبروزی که ببار آوردی من حتی نمی تون سرم رو بالا نگه دارم حالا اگه بری انگلیس خدا می دونه چیا پشت سرمون می گن.
الهام با عصبانیت می گه:گور بابای حرف مردم هر کی هرچی می خواد بگه من فقط برام بچم مهمه.......وبا عصبانیت لباس هاش رو می پوشه....
کجا حالا داری می ری؟
مامان برو کنار می خوام برم خونه خودم اینجا فقط داری عصابم رو خورد می کنی
الهام اگه پاتو بذاری از خونه بیرون شیرم رو حرومت می کنم.
و الهام با عصبانیت می ره سواره ماشینش می شه و میره خونش..............
الهام نگاهی به ساعت می کنه میبینه از 12 شبم گذشته باز تلفن زنگ می زنه....
سلام لطفا پیغام خود را بگذارید تا بعدا با شما تماس گرفته شود مچکرم.....
الو الهام چرا گوشی رو بر نمی داری دمه خونتم اومدم باز جواب ندادی الهام مامان اون موقع عصبانی بوده یه چیز گفته چرا با من قهر کردی الهام من..........الهام تلفن رو قطع می کنه فقط تو فکر فردا صبح..........
ساعت 7:40 دقیقه صبح الهام فرم رو پر کرده منتظر تا نوبتش بشه برای وقت مصابحه..............................
سوار ماشین می شه سرش رو فرمون ماشین می ذاره تو سرش حرف های مامور ویزا می چرخه........خانوم مدارک شما خیلی خیلی ناقص............ما نمی تونیم به شما ویزا بدیم..........تورو خدا من بچم رو می خوام ببینم.........شما مدرکی دارید که بچتون انگلیس؟؟؟؟......................متاسفم خانوم کاری نمی تونیم کنیم.................................14 سال بعد...................................................................................
الهام حالا یه دختر خوشگل جوون نیست حالا 43 سال از عمرش گذشتهتو این مدت بارها به انگلیس به آلمان به آمریکا سفر کرده ولی بعد از اینکه اونا 3ماه انگلیس بودن و تنها خبری که داره محسن 5سال پیش بخاطر قرض های زیادی که بالا آورده بخاطر فشار عصبی سکته کرده و مرده الان باید دخترش تقریبا 20 سالش باشه از 5سال پیش که محسن مرده تا الانم دخترش کجا زندگی می کنه.........به این فکر می کنه چرا حتی عموی محسن هم خبری نداره شاید بعد از این همه سال دارن دروغ می گن.........
ولی بعد از فوت مادرش الهام با ثروتی که بهش رسید خیلی از جاهای دنیا رو گشت ولی به هیچ نتیجه ای نرسید..........
ساعت 3 نصف شب زنگ تلفن به صدا در میاد شاید همون زنگی که سالها منتظرش بود از خواب پا می شه با خواب آودگی می گه....
الو؟
الو سلام منزل خانوم شکوهی؟
صدای تلفن از راه دور میاد خواب از سر الهام می پره صداش محکمتر می شه:بله بفرمایید؟
مامان خودتی؟؟؟؟؟؟؟
الهام بعد از 14 سال باز کلمه مامان رو شنید چیزی که فکر می کرد شاید دیگه هیچوقت نشنوه باورش نمی شد که بعد از این همه سال باز رومینا رو بدست آورده....
رومینا جون تو خودتی یعنی دارم درست می شنوم واقعا تویی؟
مامان باورت نمی شه چقدر خوشحالم که باز دارم صدات رو می شنوم........مامان من زیاد نمی تونم صحبت کنم تا چند ساعت دیگه سوار هواپیما دارم می شم با پرواز لوفت هانزا از رم دارم میام تهران مامان تو فرودگاه می بینمت......ساری دارن اعلام می کنن سوار بشن....میبینمت بای.
الو رومینا....الو.......
واسه چند لحظه ماتش برده گوشی تو دستش خشک شده یعنی این دختر من بود بعد از این همه سال بهم زنگ زده...........یعنی باز می تونه بعد از این همه سال باز دوباره تنها کسیش رو که بخاطرش خیلی چیزارو از دست داد رو بدست بیاره............
یه لحظه هم نتونست طاقت بیاره بهترین لباسش رو پوشید سوار ماشینش شد و سریع به سمت فرودگاه حرکت کرد دلش می خواست سریع تر به فرودگاه می رسید ....دلش می خواست فریاد بزنه ای خدا مرسی که دخترم رو باز بهم دادی..................
تو فرودگاه.......
ببخشید آقا پرواز از رم کی میاد؟
خانوم هنوز چند ساعت مونده................خدا می دونه تو اون چند ساعت چجور زمان براش می گذشت انگار زمان سرلج افتاده باهاش...................
بالاخره اون صدایی که هر لحظه منتظرش بود رو شنید...
پرواز شماره 432 از مقصد رم به زمین نشست................
بین اون همه مسافرها دختری نگاهش رو جلب می کنه دختری که انگار جوونی های خودش با همون زیبایی ها با چشمایی آبی..... سمتش می ره از ته دلش می گه رومینا تویی؟
و همدیگرو بقل می کنن.............الهام گریش می گیره بعد از این همه سال.........
پیشونیش رو می بوسه بعد از این همه سال باورت می شه........چقدر بزرگ شدی ......
رومینا گریش می گیره مامان بعد از مرگ بابا کلی سختی کشیدم تا درسم رو تموم کنم.....ولی نمی دونی با چه سختی.....باز مامانش رو بقل می کنه و الهام در گوشش آروم می گه عزیزم دیگه همه چی تموم شد.............
مادر بهترین واژه تو دنیاست اشتباه اشتباه ولی اشتباه مادر حتی ارزش فکر کردن رو هم نداره..............................................آرمین......................
yekhatere@yahoo.com
yekhatere@hotmail.com
فعلا خداحافظ..........................................

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Wednesday, September 17, 2003

سلام بر همه دوستان...................دوستان جدید این داستان دو قسمتیه اول قسمت قبلی رو بخونن بعد بیان اینجا.
اول یه چیزی بگم عزیزان این وبلاگ باور کنید شب ها بروز می شه نه بعد از ظهر ها که پیغام گذاشتید چرا هنوز بروز نشده......امروز قرار بود برم عروسی ولی الان تنها موندم خونه که این داستان رو تموم کنم.......
بعد از نوشتن متن دفعه قبل که از اکثر دوستان گله کردم بابت اون ایمیل ها امروز تعداد ایمیل ها اونقدر زیاد شد که من بعد از چند ساعت هنوز نتونستم جواب به همه ایمیل ها بدم.....تاشب جواب همه ایمیل هارو کامل می دم...................و تمام ایمیل ها اینجور بود ادامه بدم دلسرد نشم باشه عزیزان ادامه می دم.............ولی نمی دونم چرا تعداد اون ایمیل هایی که نه منفی بود نه مثبت به صفر رسید...........عزیزان در مورد عقایدم سوال خیلی شده من به خدا به اسلام به همه امام ها اعتقاد کامل دارم و بر عکس خیلی از هم سنام که می گن مشکلات الان مربوط به اسلام این اعتقاد رو ندارم هر کی حرفم رو قبول نداره برام مایل بزنه کامل می گم............
و دوستان جدید با خوندن اون حرف های قبلی این برداشت رو کردن بذارم اونام انتقاد کنن بخدا منم از انتقاد خیلی خوشم میاد ولی اون ایمیل ها انتقاد نبود.........حرف هایی می زدن که واقعا...........به هر حال امروز کلی روحیم عوض شد وقتی این همه ایمیل رو دیدم خیلی از دوستان می گفتن دفعه اول داریم به یه وبلاگ نویس ایمیل می دیم تنها چیزی که می تونم بگم کوچیک همتون هستم و واقعا برام افتخار این چیزا تورو خدا اونایی که دفعه اول میان اینجا نشینن همه داستان ها رو یه جا بخونن چون اونقدر می ریزتون بهم که خدا می دونه تا حالا چند تا ایمیل به این نحو داشتم که بعد از خوندن همه داستان ها بدجور ریختن بهم بخدا من هدفم این نیست گریتون رو اینجا در بیارم....
خوب زیاد حرف زدم قربون همگیتون که منو حمایت می کنید برم.........................
نشونی(قسمت دوم)
حالا ساعت نزدیک 2شب شده بود علی تو گوشه ای از پارک دور از چشم نگهبان و مامورا خوابید هوا سرد بود و داشت برف میومد که نگهبان پارک اونو می بینه یه نگاه بهش می کنه دلش براش می سوزه علی رو که روی یکی از نیمکت ها خوبیده تکونش می ده و می گه پاشو بیا بریم تو اتاق نگهبانی پارک.......
علی از سرما شدیدا بدنش می لرزید بهش یه پتو می ده و یه چایی...............
اسمت چیه:علی.
چند سالته:چند ماه دیگه می رم تو 16 سال
از خونه فرار کردی؟
علی بی رمغ جواب می ده فرار نکردم...........و براش همچی رو می گه....
وقتی همچی رو می شنوه نگهبان خیلی ناراحت می شه......................................................................................................
12سال بعد...................................................
پرواز شماره 768 از فرانکفورت به زمین می شینه........................
علی بعد از 12 سال بر گشت به ایران و باز همچی براش زنده شد یادش اومد وقتی نگهبان پارک بهش کمک می کنه که با مددکار اجتماعی پدر ناتنیش راضی بشه که باز ازش نگه داری کنه جواب منفی می ده و می ره بهزیستی....................یادش اومد اونجا با هزار زحمت تونست کنکور سراسری قبول بشه..........یادش اومد تو یه فرش فروشی شروع به کار کرد و بعد از خوندن درسش خواست از اون فرش فروشی بیاد بیرون که سید مهدی نذاشت و فرستادش آلمان که نمایندگی اینجاشو اداره کنه...........................
حالا تو فرودگاه مهرآباد نگاهی به اطرافش می کنه احساس می کنه دوباره به وطنش برگشته خیلی دلش می خواست دوباره اون نگهبان رو ببینه اما حیف که دیگه نبود............
علی یه مرخصی چند ماه گرفته بود تمام کارهاش رو ول کرده بود واسه پیدا کردن یه عشق قدیمی عشقی که خونواده الهام بعد از اون آبروریزی خونشون رو عوض کردن و به هیچ کس چیزی نگفتن.................................
علی به این اطمینان داشت الهام هیچوقت نمی تونه فراموشش کنه..............
از اون محله قدیمی شروع کرد به گشتن چون خونه الهام نزدیک خونه خودشون بود خیلی دلش می خواست ببینه نا پدریش چی کار می کنه.......
ولی وقتی زنش رو دید که می گفت بخاطر ضربه ای که به مغزش تو موقع کار تو ساختمون خورده الان مدت ها گوشه گیر شده و از همه ناراحت تر شد وقتی شنید دیگه زن جدیدش خسته شده...........بقول خودش هروز باید از زیر تن لشش باید هزارتا کثافت جمع کنم....................علی نمی دونست باید ناراحت باشه یا خوشحال ولی واسه اینا نیومده بود ایران دنبال یه هدف دیگه بود...........................
3هفته بعد..................................................
علی 3هفته هستش که ایران ولی الان خوشحال از اعماق وجودش که تونسته بعد از سالها که تصمیم گرفته بود وضعیت مالیش خوب بشه بعد بره دنبال الهام تونست نشونیش رو پیدا کنه الان الهام باید 28سالش باشه با خودش فکر می کرد الهام یعنی ممکنه این همه سال منتظر من باشه......................................
وقتی درب خونه الهام رو می زنه واسه یه لحظه شوکه می شه الهام با یه بچه کوچولو که اسمش رومینا و هی صدا می کنه مامان رفتی بیرون واسم بستنی بگیر........
علی گوشش واسه چند لحظه کیپ می شه چشما هاش چیزی رو نمی بینه علی همه این سختی ها رو کشید که برگرده و با الهام باشه هردو باهم تا آخر عمر.........ولی الان احساس کرد الهام با تمام وجود خنجرش رو به قلب علی زده...............
علی تویی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الهام تو ازدواج کردی؟؟؟؟؟؟؟
سرش رو می ندازه پایین می گه می بینی که.......................
علی کنترل خودش رو از دست داده بلند می گه:
الهام من بخاطر تو هرچیزی که لازم بود رو بدست آوردم همیشه فکر می کردم بیادمی....
الهام مضطرب می شه علی ازت خواهش می کنم برو دیگم بر نگرد اینجا اگه محسن بفهمه می دونی چی کار می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
علی با عصبانیت می گه من بخاطر تو زندگیم عوض شد تو ماله منی می فهمی باید از شوهرت جدا بشی.......
الهام فوق العاده مضطرب می شه:علی تو دیونه ای می فهمی چی داری می گی من شوهر دارم بچه دارم یه مکث می کنه و با شدت می گه مننننننن محسن رو دوست دارم..........
علی باورش نمی شده این حرف ها رو الهام اونی که زندگیش بخاطرش خیلی عوض شد بخاطرش تو این سالها حتی فکر دوستی با یه دختر دیگم به سرش نزد.........انگار دیوونه شده باشه گفت:
الهام من دوست دارم تو ماله منی یه از اون کثافت جدا می شی یا زندگیت رو تباه می کنم این شماره منه............................................
الهام درب رو می بنده پشت در می شینه و حتی صدای بچش رو هم نمی شنوه که می گه مامان چی شده چرا داری گریه می کنی....
الهام مضطرب اگه علی چیزی به محسن بگه زندگیش از بین می ره بچش رو می بره می ذاره مهد و سریع بر می گرده خونه شماره موبایل علی رو می گیره:
بله.
علی خودتی؟
خدمم می دونستم که هنوزم.........حرفش رو قطع می کنه.
علی گوش کن چقدر می خوای که از زندگیم واسه همیشه بری بیرون.......
الهام من پول نمی خوام من خودم کلی پول دارم الان به این فکر می کنم ما رفتیم آلمان.....
الهام باز اشکش می گیره دیگه شک نداره علی دیونه شده:
با فریاد می گه علی بس دیگه بابا من ازدواج کردم من بچه دارم اسمش رومیناس می فهمی من محسن رو دوست دارم....
علی تلفن رو قطع می کنه صدای بوق که میاد.......
الو علی .........الو...........
می شینه رو صندلی و به بدبختی خودش گریه می کنه................
ساعت 10 شب.............................
بله بفرمایید؟
فعلا نمی خواد بشناسی من الهام رو دوست دارم از زندگیش برو بیرون...
باز صدای بوق........
الو........شما کیید؟؟؟؟؟؟........الو...........
کی بود محسن..............محسن سعی می کنه چیزی نگه.....
هیچکی مزاحم ولی با رفتار مشکوک امروز علی نگران می شه........
ساعت 10:5 شده دوباره تلفن زنگ می زنه این بار الهام گوشی رو ورمی داره.....
بفرمایید....
الهام فردا ساعت 5 بعد از ظهر سر بانک ملی تو خیابونتون فردا همه چی تموم می شه.........
و باز صدای بوق................
الهام سعی می کنه خودش رو خونسرد نشون بده اشتباه گرفتید.............
و شک محسن بیشتر می شه به الهام می گه............
الهام من شوهرتم اگه اتفاقی افتاده به من بگو؟
دیوونه شده ای چه اتفاقی یارو فکر می کرد اینجا پیتزا فروشیه..........
فردا ساعت 5 بعد از ظهر الهام به خیال اینکه شاید می خواد یه خداحافظی کنه و همچی تموم شه می ره سر قرار..........
که می بینه علی با یه پراید بوق می زنه و الهام به ترس سوار ماشین می شه......
ببین علی من زیاد وقت ندارم سریع حرفت رو بگو تو داری زندگی منو تباه می کنی ازت خواهش می کنم از زندگیم خارج شو..............
علی حرکت می کنه و می گه باشه هرجور تو بخوای تمومش می کنم..............
و بعد از یکم حرکت می رسه دمه یه خونه بزرگ......
الهام می ترسه نکنه علی بلایی سرش بیاره با ترس می گه.......
علی اینجا کجاست...؟
علی یکم سکوت می کنه الهام این خونرو واسه تو خریدم می خوام همه چی تو این خونه تموم بشه............
الهام گیج می شه یعنی چی تموم بشه؟
الهام من تورو دوست دارم حالا که نمی خوای با من باشی پس یه بار ما باهم باید رابطه جنسی داشته باشیم....
الهام شوکه شد با عصبانیت در رو باز کرد که علی گفت الهام اگه بری زندگین رو نابود می کنم........
الهام باز نشست تو ماشین و با گریه کردن به هیچ جا نرسید به خودش اومد که تو اتاق واسه اینکه محسن رو بچش رومینا رو از دست نده باید تن به این کار بده علی یه لحظه می ره بیرون و به احمد می گه آماده باش فقط عکس اون بیوفته که می ره سمتش.........
می شینه رو تخت دستش رو می ذاره زیر چونه الهام بالا می گیره و تو چشاش زول می زنه من تورو همیشه دوست داشتم من با عشق تو زنده بودم چرا نمی خوای ما باز باهم باشیم؟؟؟منی که واسه تو همه کار می کردم درس خوندم کار پیدا کردم تلاش کردم چرا؟من همه اینکارارو واسه............... که یدفعه صدای یه مرد رو می شنوه درست مثله یه کابوس و بعد در گیر می شن دوست علی به کمک علی میاد حالا شدن دونفر محسن زیر دست و پای اوناس......الهام جیغ می زنه به پای علی میوفته می بینه کارساز نیست انگار تمام نفرتش رو می خواد خالی کنه می خواد انتقام بگیره........الهام خودش رو می رسونه دمه خونه همسایه ها.................................
سه هفته بعد................................................
علی تو زندان خودکشی می کنه .................محسن بدلیل ناپاکی همسرش از اون جدا می شه هرچی الهام گریه می کنه بچش رو بهش بده که با اون باشه محسن یه کلمه می گه:من نمی ذارم دخترم هم مثه مامانش هرزه باشه تو بغل هر کسی باشه.....و محسن با اینکه کارش از نظر قانونی غیر قانونی بود از ایران خارج می شه تا دیگه دخترش حتی اسم مادرش رو هم یادش نباشه............................................................................................................
ایمیل بزنید صد در صد جواب می گیرید تا فردا شب..............آرمین.
yekhatere@yahoo.com
yekhatere@hotmail.com

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Monday, September 15, 2003

سلام بر همه دوستان.........امروز قبل از داستان یه سری از حرف ها رو باید بگم................
عرض کنم به حضورتون دوستان نمی دونم اگه اینو بگم شاید یکم زیاده روی کردم ولی یه سری ایمیل هایی دارم می گیرم که سعی بر این شده یه جورایی منو از خیلی چیزا دلسرد کنن فوق العاده عصابم خورد شده هر بار که یکی از اون ایمیل ها رو می خونم امید وارم دوستی فکر نکنه باز منظورم ایشونه نه خیلی کلی می گم برداشتی که از همه ایمیل ها کردم بعد از نوشتن اون متن قبل از داستان قبلی به خیلی ها برخورده و تو ایمیل های به اصطلاح نظر دادن در مورد من گفتن تو مغروری خیال کردی با چهارتا بازدید کننده خیلی کار مهمی انجام دادی.............به من گفته شده که بیمارم.......بذارید اینجور بگم نسبت ایمیل های منفی به مثبت شده 10 به 1 نمی دونم شروع شده به گفتن این حرف ها تو از سنت بیشتر می فهمی ولی دلیل نمی شه مثه همسنات باشی...........وقتی مثه ایمیل های این دوستان کامل توضیح می دم فوق العاده عصبانی می شن و بهم توهین می کنن...........................اونقد دیروز حرف های وحشتناک که ایکاش فحش بود خوندم تو ایمیل ها هر کاری کردم نتوستم تا شب چیزی بنویسم....................
و دوستی تو ایمیلشون بهم گوشزد کرده که اگه یکم اشتباه کنی ترتیبت رو می دن اون تیمی که تشکیل شده.......................
بذارید اینجور بگم ایمیل ها به این صورت که من اخلاقم مشکل داره باید عوض بشه.........تقصیر خودم شد سنم رو واسه سومین بار گفتم و به خیلی ها این بهونه رو دادم که تو ایمیل هاشون به این نحو بگن من سنم ازت بزرگتر پس تجربمم ازت بیشتر.........
هرچی می خوام خودمو کنترل کنم نمی شه کدوم احمقی می گه سن ربط داره به تجربه من فقر رو دیدم مشکلات رو دیدم تن فروشی رو دیدم پای صحبتشون نشستم باهم نشست و برخواست داشتیم گرسنگی چشیدم............کدومتون شده ناهار شامتون وقتی باشه که یه لقمه نون داشته باشید...............................نمی دونم حسابی ریختم بهم وقتی این جور ایمیل ها رو می خونم همش توهین همش اینکه تو ایمیلاتون سعی می کنید منو محکوم کنید............دلتون می خواد من کم بیارم.........دلتون می خواد بهم بفهمونید کارای بهتری هست مثه رفتن تو خیابونا دوست دختر بازیو اینا.............
می پرسید تو چی کار می تونی تو این مملکت کنی.............فکر می کنی خیلی می فهمی...........فکر می کنی از همه باشعورتری............فکر می کنی عقل کلی.......من در مورد این چیزا چی بگم؟؟؟؟؟؟؟ بخدا بگید ننویس نمی نویسم چرا اینجور ایمیل می زنید اگه انتقاد دارید درست بنویسید من تو همین وبلاگ می ذارم ولی این رسمش نیست اینجور دارید می کنید.............نمی دونم میاید می خونید بعدم این رفتارو از شما می بینم از دیروز بدجور ریختم بهم چرا می خواید بگید من غیر عادیم؟؟؟بده بفکر مملکتم؟؟؟....................به من گفتن تو بیماری...................نمی دونم چرا سعی می شه نذارید من حرف بزنم چرا نمی ذارید اینجا اونجوری که دلم می خواد بنویسم؟؟؟؟
دوستان از اکثرتون ناراحتم از همه اونایی که تو ایمیلاشون می خوان بگن من دیوانم!
آره درست شنیدید کم مونده خیلی روک اینم بهم بگن........تا الان که غیر مستقیم گفتن از الان به بعدش رو نمی دونم با این جور افراد چی کار کنم................
بسته اینقدر اذیتم نکنید منم آدمم منم یه حدیه تحملم..........میاید می خونید ولی چرا اگه انتقاد هم دارید اینجور می گید دوستان همیجا اعلام می کنم هرکی با نظر این دوستا موافق تو ایمیل یا همین نظر خواهی بگه من دیگه نمی نویسم................آرمین.
نشونی.......................................................................................................
کجا جیگول کردی داری می ری؟مگه تو درسو مشق نداری؟
هیچی آقاجون می خوام برم کتاب ریاضی امیر رو بهش بدم همین بخدا.
پس چرا اینقدر جلوی آینه بخودت ور میری؟ چرا موهاتو کوتاه نمی کنی فردا بیام خونه ببینم موهات رو از ته نزدی من می دونمو تو حالا زود می ری زود میای وای به حالت دیر بیای.......................................................
علی می رسه سر قرار با یه تاخیر کوتاه.........
سلام الهام جون ببخش یکم دیر اومدم تو که وضعیت خونوادمو می دونی؟
_سلام....عیب نداره بالاخره یه روز همه اینا تموم می شه خوب بریم کجا؟
بریم سمت تجریش اونجا یکم بگردیم چطور؟
_عالیه.................
الهام علی تو یه محله زندگی می کردن باهم مدت ها بود دوست بودن ولی خونواده الهام که خیلی آزاد گذاشته بودن الهام رو علی اینجور نبود علی تو خونواده ای زندگی می کرد که از وضعیت مالی خوبی بر خوردار نبودن مادرش رو سالها پیش وقتی با ناپدریش ازدواج کرد تو یه حادثه از دست داده بود علی با پدرناتنیش تنها زندگی می کرد پدرش نقاش ساختمونی بود..........
خوب الهام جون اول بریم پیتزا بخوریم یا یکم بریم بگردیم؟
الهام چشماشو یکم گرد می کنه:علی تو که بابات بهت پول نمی ده؟
یه لبخندی می زنه و می گه:خوب اینبار داده اصلا این حرف ها رو ول کن بیا از میدون رد بشیم.......................
اون دوتا واقعا همدیگرو دوست داشتن وقتی از میدون داشتن رد می شدن کلانتری 128 تجریش جلوی اونارو می گیره.......................
مامور:واستین ببینم.
علی:چی شده مگه چی کار کردیم؟
مامور:حرف زیاد نزن این دختر با تو چه نسبتی داره؟
علی:هیچی دوستم.
مامور:یه دوستی نشونت می دم که دیگه از اینکارا یادت بره......
با زور علی رو می کنه تو پاسگاه سیار........
الهام ساکت ولی خیلی مضطرب می دونه اگه پای خونوادش بیا وست و اونا بفهمن که دخترشون با یه پسری بقول خودشون بی سروپا رفته بیرون......حتی فکرشم براش سخته.........
توپاسگاه..................................................
علی شدیدا می ترسه نکنه پای پدرش بیا وست...........
علی:واسه چی مارو آوردین اینجا مگه ما چی کار کردیم؟ما داشتیم را می رفتیم.
مامور:خفه شو اسم شماره تلفن رو بده؟
الهام:در حالی که گریش گرفته و تمام بدنش می لرزه می گه:تورو خدا بذارید بریم اگه خونوادمون بفهمن........
مامور با حالتی عصبی می گه:اسمو شماره تلفنتون رو بدید؟
علی پسری نسبتا قدی بود وقتی می بینه حرف حساب کارساز نیست با فریاد بلند می شه و می گه:اصلا مارو به چه جرم گرفتید شما حق ندارید با ما این کارو بکنید ما فقط داشتیم تو خیابون راه می رفتیم شما..........
که مامور عصبانی می شه بلند می شه از جاش یه سیلی تو گوش علی می زنه و می گه:بتمرگ سرجات.....
نگاهی به الهام می کنه می بینه داره گریه می کنه می دونه اگه پای خونوادهاشون وسط بیاد چه اتفاقی میوفته......
که صدای مامور از این فکرا میارش بیرون:
مرکز یه مورد منکراتی داریم یه دختر پسر جوون با سرو وضع نا مناسب خصوصا دختر دستور چی می فرمایید؟
علی مجبور می شه غرورش رو بشکنه ببینید تورو خدا بذارید بریم اگه بابام بفهمه منو می کشه ازتون خواهش می کنم.......
مامور می گه:حالا درسی بهت می دم تا هوس نکنی دیگه داد بزنی.......
که از بیسیم گفتن:اگه مورد مشکل داری هست بفرستین مرکز........
اینو که گفتن هوری دل الهام و علی ریخت پایین.............
با زور بلندشون می کنن الهام فقط گریه می کنه اما علی که می دونه چه بدبختی با این کار در انتظارش باز سرو صدا می کنه.....
بس کنید شما کیید که می خواید مارو ببرید ما مگه چی کار کردیم اصلا به چه جرمی مارو می خواید ببرید؟؟؟؟؟؟
که مامور محکم با لقت می ندازش تو ماشین و می گه:خفه شو کثافت گمشو تو ماشین..............
سوار ماشین می شن..........................
تو پاسگاه...........................................
افسر نگهبان نشسته در می زنن و این دوتا رو میارن اونجا..........
و مامور شروع می کنه به خوندن گزارشش که این دو رو تو یه وضع نامناسب دستگیر کرده افسر یه نگاهی به سروضع اون دوتا می کنه.........
علی در حالی که بغض کرده می گه:جناب سروان بخدا داره دروغ می گه این منو با کتک و کلی فحش آورد اینجا......بذارید بریم............
افسر نگاهی بهشون می کنه و می گه حرف زیاد نمی زنی فقط اون چیزایی که می پرسم جواب می دی...........
و از دختر که بدجور اضطراب داره می پرسه چند سالته:دختر با همون چشمای گریه کرده می گه 14سال.
اسمت چیه:الهام.
شماره تلفنت رو اینجا بنویس......همین سوالات رو از علی می کنه و مامور رو صدا می کنه و می گه بیرون منتظر باشن تا پدر مادراشون بیان ولی هرچی علی میگه تورو خدا نگید توجهی نمی کنه...............................
بیرون رو صندلی کنار هم می شنن که مامور علی رو بلند می کنه و می گه پاشو گمشو اون طرف بشین.........
علی نگاهی به الهام می کنه می بینه سرش رو پاهاش گذاشته و از لرزیدن بدنش می فهمه که داره گریه می کنه...........
حدود نیم ساعت گذشته که یدفعه سرو صدا بلند می شه متوجه می شه پدر مادر الهام اومدن............و الهام با اونا تو اتاق می ره و بعد از تعهد دادن میاد بیرون پدرش از کنار علی که واستاده رد می شه یه نگاهی بهش می کنه و یه کشیده میزنه بهش......و دخترش رو هل می ده که بره تو ماشین...........
بعد از دوساعت بالاخره پدر علی هم سر می رسه............................
با خشم نگاهی به علی می کنه و وارد اتاق می شه بعد از چند لحظه علی هم وارد اتاق می شه.......
و مامور ورقه ای میذاره جلوش ومی گه هر چی می گم می نویسی و امضا می کنی......
علی از اجبار امضا می کنه..........وقتی از کلانتری بیرون میان......
پدرش از شدت عصبانی بودن.......
بعد از اینکه کلی فحش میده علی رو و چندتا محکم می زنش می گه پاتو خونه نمی ذاری.............................................
علی می دونست پدر ناتنیش از مدت ها پیش دنبال بهونه بود که اونو بندازه از خونه بیرون و دیگه مانعی واسه ازدواجش نداشته باشه.............علی تو این فکر بود الان الهام چی کار می کنه..........و همین جور شروع کرد به راه رفتن............
حالا ساعت نزدیک 2شب شده بود علی تو گوشه ای از پارک دور از چشم نگهبان و مامورا خوابید هوا سرد بود و داشت برف میومد......................................................................................
این داستان بدلیل طولانی بودن ادامش رو فردا شب می خونید با تشکر از همتون....آرمین
yekhatere@yahoo.com
yekhatere@hotmail.com

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Sunday, September 14, 2003

سلام دوستان امیدوارم حاله همه خوب باشه دوستان جدید برن قسمت قبلی داستان رو اون پایین بخونن بعد بیان اینجا.........
یه معذرت خواهی بهمتون بدهکارم عزیزان قرار بود دیشب ادامه داستان رو بخونین که از عصر خط تلفن مشکل پیدا کرده بود........شرمنده.
به هر حال دوستان من از روز اول تا الان سه بار بیشتر سنم رو نگفتم چون می دونستم چه برخوردی پیش میاد...................برام ایمیل های عجیب غریب فرستاده می شه اول از همه، همه تو یه چیز مشترکن که من بیشتر از سنم می فهمم حتی یه ایمیل داشتم بهم گفت راستشو بگو واقعا چند سالته این چیزا ماله حداقل بالای 30 سال سن!!
و موردی که تو ایمیل ها خوندم یکم دلگیرم کرد این بود شروع کردن یه سری از دوستان منو نصیحت کردن!!تو یکی از ایمیل ها بهم نصیحت شده بود از رفیق بد دوری کنم!
نمی دونم چرا بعضی از عزیزان اینجورین........
بده براتون دارم وقت می ذارم داستان می نویسم تا از این اجتماع لجن بیشتر بدونید؟بده این همه داستان می نویسم اونم هر شب که خودتون می دونید این وبلاگ فوق العاده فعال بخدا وبلاگ هایی رو می بینم یه کلمه می نویسن بعدم خسته می شن تا یه هفته هیچ چیز نمی نویسن اینا بده؟ بده دارم به سرعت و سریع جواب ایمیل هارو می دم که حتی چندتا از عزیزان تعجب کردن که انتظار نداشتیم به این زودی جواب بدی...........بده برای هر ایمیل مثه خیلی از وبلاگ نویس های معروف که تا یکم بازدید کننده بدست میارن خودشونو می گیرن و یا جواب ایمیل خیلی دیر می دن یا خیلی کوتاه و از سر باز کنی جواب می دن با اصلا جواب نمی دن.........بده سعی کردم مثه اونا نباشم؟؟؟؟؟؟؟دوستان چرا فکر می کنید من نیاز به نصیحت دارم؟چرا ما یاد گرفتیم تا یکی از ما کوچیکتر شروع کنیم به نصیحت کردنش؟؟؟؟؟؟؟؟
و موضوع دیگه یه سری از دوستان برام یه سری دلایل میارن که یکش رو مرتب بهم می گن رو به شما می گم اجتماع تشکیل شده از من از شما و از خیلی های دیگه پس اگه اجتماع اینجور همش مربوط می شه به منو شما........عزیزان منم این حرفو قبول دارم منم دارم از مشکلاتی که امثال من درست کردن می نویسم هر کی باید یه کاری بکنه فقط نباید بشینیم بیننده باشیم............دوستان بعضی هاتون واقعا منو با یه سری از حرفاتون اذیت می کنید نمی دونم چرا همش سعی می کنید منو تو این زمینه نا امید کنید که این کارا بیهودس بخدا من الان یکی دوروز مریض شدم ولی باز دلم نیومد ننویسم......
این حرف ها باید مزد کار من باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همیشه فکر می کردم بازدید کننده زیاد خیلی خوبه ولی الان که این همه اینجا بازدید کننده دارم می بینم اشتباه کردم...........باز مثه همیشه می گم ایمیل بزنید صد در صد جواب کامل می گیرید...............................
مادر(قسمت دوم)
دلش به حال خودش و هم چنین کودکش که یه دختر بود می سوخت ،اما تصمیم گرفت که کم نیاره،او حالا دو نفر شده بود و نمی تونست گوشه ای بشینه و به خاطر خیانت حمید، هم بازی دوران کودکی و یا بی وفای زناشوییش غصه بخوره...............
تو یه اتاق کوچیک پیش پدرومادرش شروع به زندگی کرد از همون دوران بچگی خیاطی رو یاد گرفته بود و به کمک خانواده و همسایه هاش از چند جا سفارش کار گرفت واسه همین مجبور بود شب تا پاسی از شب بیدار بمونه..........گاهی شدیدا احساس خستگی و تنهایی می کرد اما هرگاه چشمش به چهره معصوم و بی گناه تو خواب رفته دخترش(بیتا) میفتاد توان تازه ای تو انگشتاش پیدا می کرد................
بیتا یه ساله شده بود که شمسی تونست یک اتاق تو خونه شش اتاقه کرایه کنه....واز پدر مادرش جدا ومستقل بشه.او مثه گذشته صبح و شب کار می کرد بیتا هم تو حیاط خونه یک هم بازی به نام جمشید که چند سال از خودش بزرگتر بود پیدا کرد شمسی هر بار با دیدن دعوا و آشتی کردناشون به یاد خودش و حمید میفتاد..................
روزها پشت سرهم بسرعت می گذشت حالا شمسی تو یه کارخونه تولیدی لباس مشغول به کار بود بیتا هفت سالش بود که وارد مدرسه شد و الان که هفت سالش بود شباهت بی حد اورو به حمید می دید بیتا هم سبزه و با نمک بود هم بسیار جذاب شمسی هنوز هم می نشست و به اون همه بچگی و خامی ای که تو انتخاب حمید به خرج داده بود حسرت می خورد...............
اون سال هم به سرعت گذشت سالهای دیگم با سپیدی برف و سبزی بهار و گرمی تابستان رفت و سالهای دیگم پشت سرش .....................
حالا دیگه شمسی تونسته بود برای خودش یه خونه کوچیک دست و پا کنه ولی مثه سابق با همسایه های سابقش از جمله مادر جمشید رفت و آمد داشت محبوبه مادر جمشید تنها همدم تنهایی و بی کسی هاش بود................
دست های شمسی دیگه مثه سابق لطیف نرم نبود بلکه پر از چین و چروک و زمخت شده بود درست مثه صورتش.........به روی موهای طلایییش هم گرد سفید پاشید شده بود..............
بیتا دیگه سال آخر دبیرستان بود که یه روز جمشید به همراه مادرش برای خواستگاری از بیتا به خونه اونها اومدن بیتا هم بدون درنگ جواب مثبت داد...............و این واسه شمسی اوج لذت بود......
لباس بیتا رو خود شمسی دوخت وقتی به چهرش نگاه کرد دید خیلی شبیه حمید ولی چون دختر از نظر زیبایی صد برابر از حمید بهتر.........
به خواسته خود بیتا و جمشید قرار شد یه سال نامزد باشن تا درس هردوتاشون تموم بشه چون جمشید هم دانشجوی سال آخر دندان پزشکی بود مادرها هم این نامزدی یه ساله رو قبول کردن و البته خیلی زودتر از یه سال با هم ازدواج کردن.........
به خواسته خود شمسی قرار شد اونها پیش او بمونند تا هم او تنها نباشه و هم کمک خرجی به داماد کرده باشه..........یه سال از زندگی اونها به خوبی و خوشی گذشت انگار تازه شانس در خونشون رو زده به خصوص دوسال بعد اونها صاحب پسری به نام اشکان شدن جمشید تو مطب کار می کرد بیتا و شمسی هم تو خونه وظیفه بزرگ و تربیت کردن اشکان رو به عهده گرفته بودن.
روزگار خوش بود و زندگی بر وفق مراد حال دیگه نوبت اشکان بود که بزرگ بشه و گرد پیری به چهره پدر مادرش بشینه..............برای جشن 10 سالگی اشکان شمسی بخاطر علاقه فوق العاده به او سند خونش رو به نام او زد. احساس کرد بهترین کار دنیا رو کرده.اشکان شباهت زیادی به خودش داشت به خصوص موهای طلایی و چشمای عسلی رنگش.........
یا سال بعد جمشید بالاخره یه خونه خرید اما اون رو اجاره داد و مثه سابق پیش مادر زنش بود.........
چند وقتی می شد که جمشید زمزمه هایی می کرد و رفتار بیتا عوض شده بود اما شمسی چیزی از بگو مگوهای اونا نمی فهمید و مثه همیشه با نوش بازی می کرد..........
تا اینکه یه شب بین جمشید و بیتا دعوای سختی در می گیره در نتیجه بیتا سراسیمه به طبقه پایین پیش مادرش میاد و با چشمایی بی پروا گفت:
مامان! جمشید می گه می خوایم خونه اشکان رو اجاره بدیم................
این حرف عین پتمی بود که یهو تو سر پیر زن بیچاره بزنن........بیتا چقدر راحت حرف می گفت خونه اشکان او حتی ذره ای حرمت برای این بزرگواری مادرش قائل نبود.........
شمسی با چشمایی کم فروغ گفت:
خب باشه. بعد هم همه می ریم خونه جمشید.
اما قبل از اینکه بیتا جوابی بده جمشید گفت:
نه یعنی ما می خواهیم بریم به اونجا ولی شما خودتون هم خوب می دونید که دچار آرتروز و دیسک کمر و فشارو قند خون بالا هستید ما هم نمی تونیم از شما مراقبت کنیم اما....
که بیتا ادامه داد:
اما خونه سالمندان تمام این کارها رو براحتی می تونه انجام میده...............
شمسی ماتش زده بود باورش نمی شد این حرف ها رو تنها فرزندش داره می گه لحظه ای به چشمای دخترش نگاه کرد اما ذره ای کینه از او بدل نداشت بالاخره هر چی باشه خون پدر نامردش تو رگهاش جاریه.........بیتا همون طور مه از نظر چهره شبیه حمید بود رفتارش هم به او رفته بود شمسی آروم بلند شد به طرف صندوقچه رفت بقچش رو برداشت و گفت:
من حاضرم..............................
اشکان بدست و پاش افتاد و با گریه گفت:
مادر جون تورو خدا نرو..............
ولی التماس های او نه بر قلب سنگ پدر و مادرش و نه بر تصمیم مادر بزرگش تاثیری نداشت......اون شب بود که شمسی پا تو خونه سالمندا گذاشت.........
اون روزهای اول کم و بیش به دیدنش میومدن ولی کم کم اون هم قطع شد بیتا تنها عزیز و یادگارش مزد این همه زحمت و رنج رو خوب به مادرش داد شمسی گاهی وقت ها با خودش فکر می کنه شاید حمید حق داشته که پسر می خواسته شاید از همون اول می دونسته دختر ماندگار نیست و برای مردم است...........................................................
باز هم روز مادر رسیده اما شمسی زیر ملحفه سفیدش اشک ریزان به بخت خودش نفرین می کنه از کسی گله ای نداره بجز خودش،خودش که بخاطر یه لحظه هوس بچه گانه به عقد پسر خاله بی سروپایش در اومد..........چونش می لرزید و اشک بود که از چشم های عسلیش می ریخت..........هنوز تو این افکار بود که صدایی شنید:
مادر جون؟
خیلی وقت بود که این جمله رو نشنیده بود با دست هایی لرزان ملحفه رو کنار زد و با چشمانی ناباور به پسر رعنا و زیبایی که مقابلش ایستاده بود با چشمایی عسلیش تو چشمای کم فروغ مادر بزرگش خیره می شه و گفت روزت مبارک!
و خم شد پیشانی پر چروک پیرزن رو بوسید تو دستش یه جعبه شیرینی و یه دسته گل و یه کاغذ بود گل و شیرینی رو گوشه ای گذاشت و گفت:
8سال پیش روز تولدم بهم هدیه ای دادی که بقیمت از دست رفتن زندگی خودت تموم شد می دونم پس دادن هدیه کار درستی نیست اما حالا می خوام با تقدیم کردن اون هدیه به خودت زندگی رو بهت هدیه کنم.....................
سپس سند منگوله دار روی سینه مادر بزرگش گذاشت و گفت:
این سند همون خونه ایه که بند بندش مدیون زحمت شماست خیلی صبر کردم تا سنم قانونی بشه تا دوباره به اسم خودت بکنمش البته اگه اجازه بدی منم پیشت بمونم..........................................................................................
براستی ما به کجا داریم می ریم هر کدومتون می تونید جای شمسی باشید؟
هر کدومتون می تونید جای حمید باشید؟
هرکدومتون می تونید جای بیتا باشید؟
هر کدومتون می تونید جای جمشید باشید؟
و هرکدومتون می تونید جای آشکان باشد؟...................................فکر می کنید جای کدومین؟...........................تا فردا شب که یه داستان دیگه بذارم خداحافظ..............
آرمین.
yekhatere@hotmail.com
yekhatere@yahoo.com

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Friday, September 12, 2003

سلام دوستان بعد از چند ساعت که از نظر روحی حالم خیلی بهتر شد الان اومدم داستان رو بنویسم در مورد مطلب قبلی که نوشتم بهترین حرف سکوت.................
قبل از داستان اینو بگم خوب اکثر داستان ها از این صفحه رفت تو آرشیو اینم بگم چون من زیاد با این آرشیو بلد نیستم کار کنم بهترین راه اینه اون چندتا لینک که اونجا هستش رو باز کنید اونوقت داستانهایی که تو این صفحه نیستش رو می بینید.....
امروز می خوام در مورد تمام ایمیل هایی که از روز اول برام زدن تا الان قبل از داستان صحبت کنم................
اکثر دختر خانوم ها حدود 98% تو کامنت ها و خصوصا ایمیل هایی که گرفتم تا الان تو یه چیز مشترک بودن که با خوندن این داستان ها با محیط اجتماعشون بیشتر آشنا می شن و منم همینو می خواستم........
اون 2%دیگه فکر کنم راجع بشون گفتم تا الان چه نظر هایی دادن ولی تا الان هیچ انتقادی از دختر ها نداشتم ولی گفتن که ما از طریق حشری اومدیم دنبال مطالب سکسی اومدیم زیاد اینجا حال نکردیم یه همچین چیزایی گفتن یا از من شماره تلفن خواستن که وقتی جواب منفی می شنون حتی یادمه یکیشون کلی بهش بر خورد بهم گفت منکه نمی خوام باهات سکس داشته باشم تو خیلی احمقی............
این از دختر خانوم ها اینم یادم رفت یکی دوتا دوستان عکس منو خواستن که یادگار داشته باشن چشم در اولین فرصت.
و می رسیم به اصل کاری ها یعنی پسرها.............که نصف ایمیل هاشون اینه منو فحش دادن به این صورت که یه بارم یکی از اون ایمیل ها رو گذاشتم........
می گن تو آشغالی بتوچه که اجتماع چجوریه آخه تو کیی کلانتری؟یا می گن بدبخت چیه حسودیت می شه عینه ما نمی ری چهار تا دختر(بدلیل حرف های زشت بیشتر از این نمی گم)
و یه سری از دوستان هم که تصمیم گرفتن جای اون هکر رو پر کنن و برام با عناوین مختلف ویروس می فرستن.............
و می مونه سری آخر ایمیل پسر ها که منو کلی تشویق کردن و از من حمایت کردن.....
و تو این مدت سه تا منتقد پیدا شد که از نوشته ها ایراد بگیره یکیشون بدون اسم بود دوتای دیگه یه پسر و یه دختر که اون پسر عزیز اولش نوشت از انتقاد های من یه وقت ناراحت نشی و جنبه داشته باشی و کلی نقد کرد و من براش ایمیل زدم و کلی ازش تشکر کردم که ایرادامو گفت و وقتی برای چیزایی که نقد کرده بود توضیح دادم کلی بهش برخورده بود..................عزیزان تورو خدا اگه می خواید از من انتقاد کنید اولش ننویسید که امیدوارم ناراحت نشی............باور کنید از نقد بیشتر خوشم میاد تا پیغام های محبت آمیز...............
و مورد آخر از وقتی که نوشتم من علاقه ای ندارم نویسنده بشم.........تکو توک باز برام مایل می زنن و اینو می گن.......
بخدا من قصد نویسنده شدن ندارم!!
خوب زیاد حرف زدم اما لازم بود گفتن اینا خواستم شما از وضعیت اینهمه بازدید کننده مطلع بشین چی فکر می کنن.........و ثابت کرده باشم من به حرف های شما حتی حرف زشتم باشه احترام می ذارم و اینجا می گم که یه وقت فکر نکنید من فقط دلم می خواد از من تعریف بشه و اینجام این چیزا رو فقط بگم..........................داشت یادم می رفت وبلاگ دوم بدلیل اینکه جواب یکی از دوستان منفی بود منتفی شد چون من به تنهایی نمی تونم ادارش کنم.............................اینم بگم یکی از دوستان گفت یه انتقاد داره اونم اینه اینقدر اول داستان ها پر حرفی نکن!!!بخدا حق داره بگه بریم سراغ داستان..................من سعی می کنم متفاوت باشه هر داستان تا تکراری و خسته کننده نباشه.................................................................
مادر........................................................................
روی تخت آهنی ،زوار درفتش نشسته بود از پشت پنجره کوچیک و بسته اتاق به محوط ای محدود خیره شده بود محوطه ای که تو اون پر شده بود از زن و مردهایی مثل خودش....................با این تفاوت که وضع خیلی ها بهتر و وضع خیلی ها بدتر از او بود............
نگاهی گذرا به گلدون کنار پنجره انداخت گلهای شمعدانی مثل خودش پلاسیده و پژمرده بودند.....سرش رو به طرف دیگه اتاق می چرخونه به اون طرف که تختی دیگه از نوع تخت خودش وجود داشت اما اونجا بر خلاف این سمت شلوغ بود صدای خنده وروبوسی و تبریک داغ دلش رو تازه می کرد آهی از سر نومیدی و حسرت از نهانش برخاست دلگیر و خسته بود اون قدر غرور تو دلش بود که نذاره عینه دختر بچه ها گریه کنه......روی تخت ولو شد و ملحفه رو کشید رو سرش مثه یه میت........اون لحظات هیچ چیز نمی تونست همدمش باشه جز غمی که سالها باهاش بود...................................................................
17سال بیشتر نداشت از نظر شکل ظاهر ریزه میزه بود اما صورتی داشت مثه پنجه آفتاب موهایی که عین نور آفتاب بود،چشایی عسلی با لبایی مثه غنچه گل سرخ..................
شیطونو سر به هوا بود جوون و زیبا...........
یه روز خاله وشوهر و پسر 21 ساله اش برای مهمونی به خونه اونها اومدند بعد ها معلوم شد که یه مهمونی معمولی نبوده بلکه پیش زمینه ای بود واسه خواستگاری.....
شمسی ساده هم همین که از این موضوع با خبر شد با ذوق کودکانه ای که نه سر از شوهرداری و نه خونه و زندگی می آورد گفت:بله!
و این شد که با حمید عقد کرد در تمام طول عقدشون هر وقت که چشمش به حمید می افتاد با شرم دخترونش لبخند می زد و سریع از نگاش دور می شد.......
حمید اونو دوست داشت و به چشم زن آیندش به او نگاه می کرد ولی شمسی هنوز حمید رو همون پسر خاله بدجنس کودکی می شناختش هر باری که حواس اونو با موذی گری پرت می کرد و لواشک هاشو می گرفت!
اماچند ماه بعد وقتی رسما به خونه حمید رفت تازه فهمید اونجا خونه آقاجون و حمید پسرخاله شرورش نیست.........اونجا بود که تازه فهمید زندگی یعنی چی......
راستش اون اوایل کمی از حمید ترسیده و دل زده شده بود به خصوص وقتی که فهمید عالم دختر خالگی و پسر خالگی چقدر با عالم زناشویی فرق می کنه.........
اما با گذشت زمان فهمید که دنیای آلوچه قاپیدن تموم شده و حالا باید بدنبال یه لقمه نون بیشتر باشن...............
چون هنوز دوماه از ازدواجشون نگذشته بود سرگیجه و حالت تهوع هایی که سراغ هر زنی میاد سراغ اون هم اومد.
مادر خالش مدام اسپند دورش دود می کردن و گل گاوزبون به خوردش می دادن حمید هم با علاقه پیش از پیش به دور او می چرخید و مدام تکرار می کرد:
شمسی مواظب پسر من باشی ها!!
و هر بارم شمسی با اخمی شیرین می گفت:
از کجا معلوم که دختر نباشه...
و حمید جواب می داد:
واسه اینکه مطمئنم بچم پسر می شه.
شمسی هم به خاطر اولین شکمش و هم بخاطر کم سنی بسیار بی قراری می کرد دماغش بزرگ شده بود و مدام هوس ترشی می کرد اما هیچ کس جرات نداشت به حمید بگه که اینا ویار دختره نه پسر.
برای شمسی حمل اون شکم بزرگ بسیار دشوار بود به قول مادرش شده بود عین بوم غلتون(برای عزیزانی که نمی دونن بگم بوم غلطون اگه دقت کنید واسه آسفالت یا صاف کردن پشت بوم از یه چیز لوله شکل که یه دسته آهنی داره استفاده می شه به اون می گن بوم غلطون)دست و پا صورتش همه باد کرده بود بیشتر وقتش رو هم تو رخت خواب می خوابید احساس شیرین مادر شدن داشت حتی بر خلاف حمید براش اصلا مهم نبود که فرزندش دختر باشه یا پسر چون هر چی بود فرزندش بود و با تمام وجود دوسش داشت........
وارد نه ماه که شد دیگه زیاد نمی تونست راه بره حمید مدام بالای سر او می نشست و از پسر آیندش صحبت می کرد او خونه رو پر کرده بود از لباس ها و اسباب بازی های پسرونه حتی اسم هم برای او انتخاب کرده بود و دائم به شمسی می گفت:
ببینم این آقا شهاب من کی بدنیا میاد؟
و بالاخره یه روز درد به سراغ شمسی اومد در همون درد اول شمسی به خودش گفت که حتما می میره حالا که وقتش رسیده مدام با خودش می گفت ایکاش باردار نمی شدم......
اما باز به خودش دلداری می داد که:
مادرم خاله،زن دایی،اقدس خانوم و خیلی های دیگه هم زایمان کردن ولی نمردن!
به حساب خودش یه قرن طول کشید که با اون جیغ های گوش خراشش اون جسم سنگین از شکمش به بیرون راه یافت اما وقتی صدای گریه بچه رو شنید انگار که تو گوشش لالایی گوش نواز می خوندن..............................
نمی دونست چند ساعت خوابیده اما ناگهان یک حس درونی اونو از خواب پروند و این حس حسی جز احساس مادری که کودکش گریه می کنه و شیر می خواد........
رو به مادرش می کنه:
پس حمید کو؟
و مادرش در حالی که اشک می ریخت بوسه ای به پیشونی کودک زد و گفت:
با وجود دختری به این قشنگی دیگه حمید به چه دردی می خوره؟
شمسی با این که مطمئن بود جنسیت فرزند براش فرقی نمی کنه اما با شنیدن اسم دختر تنش لرزید با وحشت به چشمای گریون مادرش نگاه کرد حتی خاله هم اونجا نبود................
مادرش سعی می کرد شمسی نتونه به چشاش نگاه کنه و اشک ها رو ببینه که متوجه خبر بدی بشه......................................شمسی باورش نمی شدکه عشق حمید به او فقط به خاطر فرزند پسر است..................او این عشق رو عمیق تر می دید اون اوایل فکر می کرد که حمید بالاخره پشیمون می شه و سر خونه زندگیش بر می گرده..........
اما با تقاضای طلاق......شمسی وارفت نفهمید چقدر طول کشید که حمید اون رو طلاق داد.............................
دلش به حال خودش و هم چنین کودکش که یه دختر بود می سوخت ،اما تصمیم گرفت........................................
دوستان ادامش رو فردا شب می ذارم حتما بقیش رو بخونید.............ایمیلم بزنید صد در صد جواب می گیرید.................آرمین.
yekhatere@hotmail.com
yekhatere@yahoo.com

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



سلام امروز نه داستان گذاشتم نه هیچ چیز دیگه دلم از همه جا از همکس گرفته اگه واسه خوندن داستان اومدی همین الان صفحه رو ببند چون الان هیچ داستانی ننوشتم می خوام حرف بزنم یکم دردل کنم صدای آهنگ رو بلند کرد هیچ صدایی نشنوم سرم به شدت درد می کنه همیشه احساس تنهایی کردم خودم رو تنها دیدم نمی دونم..............
نمی تونم بعضی حرف ها رو اینجا بگم چون نمی خوام بعضی ها بفهمن بدجور دلم گرفته از همه دلم گرفته از اینکه چرا چرا باید اینهمه سختی باشه چرا این همه مشکلات؟
تو خونواده من هرکی به فکر خودش و بس تو دوستام نگاه می کنم می بینم تا حالا یه دوست واقعا صمیمی نداشتم.......................خوش بحال اونایی که دوست صمیمی دارن همه به فکر خودشونن اینجاس که می بینم تنهام نمی دونم از تنهایی که می گم چی برداشت می کنید یا شده همیشه تنها باشید؟شده متوجه بشید حتی نزدیکای آدم بفکر خودشونن شده؟ نمی دونم گریه کردم چند دقیقه پیش از بس دلم گرفتس از بس حالم بده..........الانم دارم خودمو کنترل می کنم باز گریم نگیره دارم این اراجیف می نویسم شاید یکم آروم بگیرم شاید بخودم حالی کنم بخودم دروغ بگم بالاخره مشکلات هست آخرش یا تموم می شه یا زندگی من تموم می شه........نمی دونم با خوندن اینا فکر می کنید من چقدر روحیم ضعیفه نه بخدا دارید اشتباه می کنید من روحیم حساس نیست مشکلات که دارم ازشون می برم....
برام سخته واقعا سخته اینجور خودم رو تنها می بینم شما فکر کردید واسه چی اینجا می نویسم واسه اینکه خودم رو تو داستان ها تخلیه کنم واسه اینکه یکم از این تنهایی در بیام اینجام باز ضربه خوردم از اون هکر عوضی اومدم خودم رو اینجا با نوشتن این چیزا سرگرم کنم شاید یه ذره حتی یه ذره هم شده از این تنهایی بیام بیرون اما نشد یعنی هر کاری کردم.......................
نمی دونم کجای کارم تو این 17 سال عمری که گرفتم اشتباه بود...................
همیشه فکر می کردم پول همه چیه هر کی می گفت که همه چی پول نیست با خودم می گفتم یا احمق این حرف رو می زنه یا نداره اینو می گه ولی الان می بینم من احمقم که این فکر رو می کردم آره من احمقم.............................دارم به احمق بودن خودم به تنهایی خودم گریه می کنم............

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Wednesday, September 10, 2003

سلام اول بگم عزیزانی که جدید اومدن برن پایین این نوشته هارو بخونن بعد بیان این قسمت!
دوستان الان داستان رو نوشتم فوق العاده خستم امروز نزدیک 16 ساعت پشت کامپیوتر بودم کلی کار کردم اول یه تغیری دادم به قالب وبلاگ که یه سری از دوستان از من خواسته بودن....فکر کنم الن خیلی قشنگ تر شده.............و چند تا سایت فوق محرمانه پیدا کردم که راستش جرات نکردم برم توش چون بلافاصله خط تلفن بلوکه می شه ولی اونجور که دوستم می گفت نامه های محرمانه شخص رئیس جمهور.........
به هر حال این داستان رو یکم متفاوت نوشتم که شما با نیروی انتظامی هم آشنا بشین و هم بدونید که این نیروی انتظامی چقدر قوی هر چند من ازشون اصلا خوشم نمیاد بابت گیرایی که به آدم می دن...................به هر حال کلی حرف دارم بگم ولی خیلی خستم دیروقت باشه واسه فردا شب و دوستان یه لینکی گذاشتم که اگه روش کلیک کنید این صفحه می شه ورق خونگیتون که از این به بعد هر وقت صفحه اینترنت رو باز کنید راحت میاین اینجا.....................................و من از هیچ عزیزی توقع پیغام گذاشتن رو ندارم و همینکه سر می زنید یا ایمیل می زنید خودش خیلیه..............
و مثه همیشه ایمیل هم بزنید صد در صد جواب می گیرید........................خیلی خستم.
بریم سراغ داستان.
من مرضیه 17 ساله هستم(قسمت دوم)
چون در روز روشن یه نفر وارد خونه ای بشه و به قصد سرقت یا هر موضوع دیگه صاحبخانه رو به قصد کشت با چاقو و لوله زده به سرو صورت و سینش اسید ریختن و رفتن!
واسه همین حساسیت فرمانده ها خیلی بیشتر......................
قاضی ساریخانی رئیس شعبه 102 قضایی دادگستری ورامین نیز از مامورین سرعت و دقت می خواد. اکیپ تجسس به صورت مدام به تحقیقاتشون ادامه می دادن...........
رئیس دایره قتل یه بار دیگه لازم دونست از خونه دیدن کنه.تو خونه هیچ تغیری نکرده بود او ابتدا به دنبال جا پا کنار در می گرده که متوجه می شه چنین چیزی وجود نداره....پس سارق باید با صدمه زدن به به قفل وارد شده باشه..که با معاینه فنی متوجه می شه در سالم پس ضارب کلید داشته یا درو براش باز کردن یا وقتی همسرش رفته هواسش نبوده درو ببند با توجه به حرف های همسرش که حسین در هال خوابیده........
و اثر ریختن اسید و سوختن روی متکا و فر ش دیده می شه این که حسین از داخل در رو باز کرده منتفی می شه پس می مونه دو قضیه:ضارب یا کلید داشته یا در حیاط باز بوده............
برای قضیه اول باید دنبال یه آشنا بود که از وضعیت خونه حسین اطلاع داشته و هم از نظر موجودی هم از نظر اینکه حسین رو خوب می شناخته.............
واسه همین دایره تحقیقات بسته تر می شه در تحقیقات اطلاعاتی یکی از همسایه ها اطلاع می ده تو چند ماه اخیر جوونی رو چند بار دیده که به خونه حسین تردد داشته..........
حالا حدود 48 ساعت که پرورنده رسما به دست رئیس دایره قتل رسیده.پرونده چند روز تو کلانتری جهت تحقیقات مقدماتی مونده و بعد از این تحقیقات پرونده رسما بو اون داده می شه.................با اطلاعات بدست اومده گزارشی تهیه کرده و ضمن اینکه موارد رو به پلیس آگاهی و فرمانده انتظامی ورامین اطلاع می ده موارد رو به نظر قاضی ساریخانی نیز می رسونه و با هماهنگی قاضی همسر حسین احضار می شه ساعت 9 صبح.......................................
مرضیه ن.ش همسر حسین برای بازجویی خود رو به رئیس دایره قتل معرفی می کنه در حالی که تمام فرماندهان مشغول حل کردن معما بودن سوالات شروع می شه و بعد از چند سوال به این سوال می رسن:
_آیا شما وقت خروج از منزل درب رو بستید؟
زن کمی مردد می شه و بالاخره به خودش مسلط می شه و با حالتی مصمم می گه:
بله بستم.
_آیا کسی به خونه شما رفت و آمد می کرد؟
خیر هیچ کس. فقط افراد فامیل با ما رفت آمد می کردن......................................
ساعت حدود11:30 شب است تا کنون افسر چندین بار سوالاتش رو تکرار کرده........
ضد نقیض هایی در جواب ها هست که افسر به اونها می پردازه و اطلاعاتی رو که اکیپ تجسس به دست آورده پیش روی زن می ذاره و بالاخره آخرین ضربه رو می زنه................................
_طبق بررسی ها درب خونه باز بود و مخصوصا برای ضارب باز گذاشته شده بود.
زن سکوت می کنه حالت وحشت تو چشماش پیدا می شه...............
_چند نفر از همسایه ها جوونی رو دیدند که به خونه شما می آمده،اون هم وقتی شوهرت خونه نبوده.
زن با دست پاچگی می گه:
نه.........نه............اون هیچ کس نیست.هیچ کس نیست.
و همین سرعت و دقت عمل افسر کافیه بالاخره زن فرو می ریزه اول خوب گریه می کنه و بعد اعتراف می کنه............................
سه سال پیش زن حسین شدم خیلی کوچیک بودم.هنوز چهارده سالم بیشتر نبود...............
زندگی بدی نداشتم تا این که حامله شدم.الان حدود هفت ماهه هستم.چند ماه پیش با مجتبی.ب آشنا شدم توی الکتریکی...............
بعد با هم دوست شدیم اوایل فقط تو خیابون راه می رفتیم و صحبت می کردیم روز به روز علاقه ما بهم بیشتر می شد و علاقه من نسبت به شوهرم جای خودش رو به چیزی شبیه نفرت می داد.................
بالاخره بعد از حدود یه ماه منو یه روز به خونش دعوت کرد همونجا اونقدر بهم نزدیک شدیم که................واسه اولین بار باهم رابطه نا مشروع برقرار کردیم..................
بعد ها بقیه رابطه های ما تو خونه خودم بود........................وقتی حسین نبود..........یا سرکار یا ماموریت می رفت.............
منو مجتبی به خونه میومدیم............................
تا اینکه تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم برای همین نقشه قتل حسین رو کشیدیم........
قرار شد من تعدادی قرص خواب آور به حسین بدم تا بخوابه چون ظهرها که از اداره میومد اغلب چند ساعت می خوابید..............و قرار گذاشتیم کارد آشپزخونه رو بالای پنجره بذارم و بعدش به بهونه رفتن خونه پدر در خونرو باز بذارم تا مجتبی بدون دردسر وارد بشه کارد آشپزخونه رو برداره و حسین رو تو خواب بکشه.برای اینکه رد گم کنیم کیف سامسونت خریدیم تا مجتبی با خودش ببره و موضوع به عنوان سرقت تلقی بشه...................
من اون روز 20قرص خواب تو لیوان آب ریختم و به او دادم و اون رو خابوندم بعد که خیالم راحت شد لباس پوشیدم و طبق قرار ساعت 2بعد از ظهر با باز کردن درب از خونه خارج شدم.............مجتبی سر کوچه بود با خارج شدن من اون هم تو خونه رفت.منم رفتم خونه پدرم............................
تا اینکه همسایه ها تلفن کردن من که فکر می کردم حسین مرده به بیمارستان رفتم...............................................
ساعت حدود 12 نیمه شب..................................
سروان شجاع پور مراتب رو به اطلاع رئیس پلیس آگاهی و فرماندهی انتظامی ورامین که تو آگاهی منتظر نشستند می رسونه.یکی از موارد که حالا مطرح می شه آدرس مجتبی که مرضیه اعلام می کنه نمی دونه! با پرسشهای زیاد بالاخره معلوم می شه که مجتبی تو الکتریکی کارمی کنه.تجسس های اطلاعاتی مجددا شروع می شه برای یافتن آدرس مجتبی منتهابسیار سری به علت اینکه اگه مجتبی بفهمه فرار می کنه..........
بالاخره آدرس خونه مجتبی شناسایی و هنوز بیشتر از 10 ساعت از اعترافات مرضیه نمی گذره...........
که خونه مجتبی توسط دو اکیپ عملیاتی تحت نظارت مستقیم فرمانده انتظامی ورامین و رئیس پلیس آگاهی قرار می گیره.............رئیس دایره قتل به در منزل می ره و زنگ می زنه...............
صدای آهنگ نشون می ده کسید تو خونه هستش.........ولی به صدای در زدن کسی توجه نمی کنه............
رئیس دایره که با دستور قاضی ساریخانی رئیس شعبه 102 دادگستری ورامین حکم ورود به منزل را داره.............وقتی درب رو هل می دهمتوجه می شه در حیاط باز ویه نردبان پشت در گذاشتن......................................
وارد اطاق می شن ضبط روشن..........او حدس می زد که مجتبی هر کجا رفته بر می گرده با احتیاط آلبوم عکس رو ورق می زنه و از دیدن عکس ها بالاخره مجتبی رو شناسایی می کنه..........................
اون رو بر می داره و در این حین صدای موتور سیکلت تو کوچه میاد او به کوچه می ره و متوجه می شه کسی که سوار موتوسیکلت شبیه عکس.........ازش نامش رو می پرسه ولی او طفره می ره وی رو به منزل می بره در اون جا مجتبی خودش رو معرفی می کنه و نام واقعیش مرتضی و سینه دست سوخته او با اسید معلوم می کنه که او قاتل.......
مرتضی بعد از دستگیری و مواجه شدن با مرضیه تمام اظهارات رو تایید می کنه و اضافه می کنه اون روز من به لوله فروشی رفتم و لوله و یک گالن اسید خالص90% گرفتم تا بعد از رفتن رو سر حسین بریزم و ضمن از بین بردن آثار قرص خواب از مرگ اون مطمئن بشم...................................
ساعت 2بعد از ظهر بود که خودم رو به سر کوچه رسوندم مرضیه از خونه خارج شد و من رفتم تو.................................
طبق قرار کارد آشپزخونه رو از روی لبه پنجره برداشتم در اسید رو باز کردم اولین ضربه رو به سینه سمت راست حسین زدم............................
حسین بیدار شد اسید رو به سر و صورت و سینش ریختم که مقداریش روی دستو سینه و زانوم پاشیده شد.............
ولی اون با من درگیر شد...........درگیری ما تا اطاق خواب کشیده شد............حسین که کور شده بود خود رو به اطاق رسوند و فریاد زد...........سوختم............کمک......کمک
با لوله ای که ساخته بودم ضربه ای به سرش زدم که وسط حیاط افتاد سروصدای همسایه ها باعث شد با به جا گذاشتن کفشم فرار کنم.....................................
این بار کمی حسین هوشیار هست و افسر با اجازه دکتر وارد اطاق شد........حسین فقط گوشش می شنید و دست راستش کار می کرد...........ص.رتش چنان باد کرده و سوخته که به جای چشم تنها دو خط وجود داشت و بینی هم از بین رفته بود................
افسر میگه:
راحت دستگیرش کردیم.
حسین دستش رو بالا می بره و باز می کنه.افسر با او دست می ده و اشاره می کنه قلم و کاغذ بیارن....................
متشکرم قاتل چه کسی بود؟
افسر می گه همسرت و یک جوان به اسم مجتبی.........................
حسین آشکار می لرزه با لرزش می نویسه:همسرم در را باز گذاشته بود؟
افسر می گه:متاسفانه بله...........................
و او می نویسه برای کمک به او؟..................................................................................
قاضی ساریخانی متهم ردیف اول مجتبی .ب رو به حکم زنای محصنه.شروع به قتل منجر به نقض عضو و اسید پاشی و متهم ردیف دوم مرضیه.ن رو به اتهام زنای حصنه و مباشرت در شورع قتل منجر به نقض عضو با قرار بازداشت تا روز محاکمه به زندان می فرسته.....................................................................................................
بدجور حالم گرفتس............حالم از خودمم بهم می خوره....آرمین.

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Saturday, September 06, 2003

سلام دوستان...........
خوب اول راجع به وبلاگ دوم بگم دوستی دیروز ایمیل زد و نظری داد که بکل فکرمو در مورد موضوع وبلاگ دوم عوض کرد فکر کنم تا فردا شب راش بندازم.......
دوستان یه سری سوالاتی تو ایمیل از من مرتب می پرسن که اینجا جوابشون رو واسه همه می دم......
اکثرا سوال می کنن این داستان ها واقعیه من اینو گفته بودم یه سری از داستان ها حتی شخصیت هاش واقعیه و یه سری دیگه بر اساس واقعیت نوشتم..........
و سوال دوم که بعضی از دوستان از من می پرسن ومن علتش رو نفهمیدم اینه من دوست دختر دارم؟!باور کنید نمی دونم این سوال ها به چه دردی می خوره ولی عزیزان در جواب باید بگم من دوست دختر ندارم و قبلا هم نداشتم و الان دنبال این فکر ها نیستم با اینکه موقعیت دوست شدن برام زیاد پیش اومده ولی خودم نخواستم.............
و یکی از دختر خانوم ها تو ایمیلشون نظرشون در مورد من و وبلاگ اینه که من زیادی بچه مثبتم و این وبلاگ زیادی مؤدبه!
بخدا دوستای گلم من اینجا از دردو رنج می نویسم و هدفم فحش دادن نیست وگرنه همه بلدیم فحش بدیم............دوستانی می گن آقا چرا اینقدر از بدبختی می نویسی مگه چیز شاد واسه تعریف نداریم؟!
باید بگم اینجا که من هدفم رمان نوشتن یا داستان های عاشقانه با پایان این فیلم هندی ها نیست شما تو مشکلات چیز مثبتی می بینی؟ اگه می بینی به منم بگو تا در اون مورد بنویسم..................
و دوستان دیگه راجع به این قالب وبلاگ گفتن خوشگلترش کن من والا زیاد از طراحی وبلاگ سر در نمی یارم واسه همین شرمنده و دوستان من از تمام 3هزار بازدید کننده روزانه بابت اینکه از من حمایت می کنن تشکر می کنم و راجع به داستان بگم برای اونایی که خارج هستن عزیزان ورامین شهریه که نزدیکه تهرانه و یه شهر نسبتا کوچیکیه...........................................بریم سراغ داستان.
من مرضیه،17 ساله هستم (قسمت اول)..................................................
از پشت شیشه نگاهی به حسین می کنه که صورتش به اندازه یک بادکنک بزرگ سیاه شده و جای چشمهایش فقط دو تا خط قرمز است.چنان صورتش سوخته که چیزی بجز سیاهی و سوختگی و ورم بیش از حد دیده نمی شه.روی تخت مراقبتهای ویژه دور حسین پرستارها و دکتر گرفته اند.دکتر که از اتاق خارج می شه.افسر جلو میاد:
_سلام آقای دکتر.
دکتر به طرف او بر می گرده و حالت پرسشی می گیره.
افسرادامه می ده:
_من مسوؤل دایره قتل آگاهی ورامین هستم لازمه حتی اگر شده دو کلمه باهاش صحبت کنم.
دکتر کمی فکر می کنه و سرش رو تکون می ده:
الان که در حالت کما بین مرگ و زندگیه هر دو چشمش هم کور شده.
افسر بیرون میاد و تو راهرو روی صندلی می شینه و به آنچه گذشته فکر می کنه.........
ساعت 3:30بعد از ظهر بود که به خونش زنگ می زنه که در خیابون امرآباد اسید پاشی شده،به عنوان مسؤل دایره قتل لازمه زودتر خودتو برسونی.
وقتی به صحنه رسید همه جمع شده بودن.ماموران کلانتری،فرماندهی انتظامی ورامین،سرهنگ زنده شو،رئیس پلیس آگاهی سرگرد شاهسوند و........حدس زد موضوع باید خیلی مهم باشه.وقتی موضوع رو فهمید تازه دونست چی شده...................
حسین کارمند صدیق و معروف ورامینی که تمام مردم از روی صداقت و خدمت صادقانش اورو می شناختن.مورد حمله فردی ناشناس قرار گرفته............
کم کیف ماجرارو کسی نمی دونست ولی روی متکای داخل حال اثر سوختگی شدید اسید به طوری که تا فرش رسیده و اون رو سوزونده بود دیده می شد.........
آثار خون روی فرش و بعد به هم ریختگی اطاق و آثار اسید پاشیده شده داخل اون نشون می داد درگیری تا اونجا هم کشیده شده.................تو حیاط هم خون دیده می شد.
همسایه ها می گفتن:ساعت 2:30یا3 بود که به خاطر سرو صدا درگیری و کمک خواهی حسین به پلیس 110تلفن کردن و بعدش به خونه حسین رفتن..................
وقتی رسیدن که حسین با سرو سینه مجروح و صورت و بدنی که از سوختگی اسید حالتی بسیار ناراحت کننده داشته.........افتاده روی زمینو ناله می کنه.....
همسایه ها اورژانس رو خبر می کنن تو راه فقط یکی از همسایه ها تونسته بود از حسین بپرسه:
_اون رو شناختی؟
و حسین فقط گفته بود:
_نه قبلا ندیده بودمش.
و بعدش به حالت اغما می ره........................................
تو محل نیز همسایه ها مرد جوونی رو از پشت سر می بینن که لنگان لنگان داشته فرار می کرده.............
با توجه به محبوبیت حسین تو محل در ورامین چیزی نگذشت که خبر دهان دهان گشته و عده ای از مردم ورامین جلو خونه حسین جمع می شن............این حادثه زمانی اتفاق افتاده که همسر حسین منزل نبوده.یک کیف سامسونت نیمه باز که طلاهای همسر حسین و پول نقد در اون هستش نشان می ده که این امر جهت سرقتی بوده که موفق نمی شن که سارق به علت درگیری وسرو صدای حسین با ناکامی فرار می کنه.........................
این گزارشات به سردارجاپلقی فرمانده انتظامی استان تهران گزارش و به سرهنگ زنده شو دستور می ده که شخصا بر این مورد نظارت داشته باشه.
رئیس دایره قتل بلافاصله خودرو به بیمارستان می رسونه تا شاید بتونه از حسین اطلاعات بیشتری بگیره.
صدای یکی از درجه داران که با او به بیمارستان اومده اون رو متوجه می کنه که تو بیمارستان.....................................
_جناب سروان دستور چیه؟
از کلانتری 11ورامین کسی هم اینجا هست؟
_خیر قربان،ولی حتما میان.
تا وقتی اونا برسن شما مراقب باشید و به هیچ کس اجازه ندید در اطاق تردد کنه.غیر از پرستار و دکتر،اون هم باید شناخته شده باشن.هر وقت هم که به هوش اومد به من خبر بده.
مامور چند قدم می زنه انگار چیزی یادش اومده باشه بر می گرده می گه:
_قربان!زنش هم اومده کنار اتاق واستاده.
بلند می شه و با مامور به طرف بخش مراقبت های ویژه می ره.زنی ریز نقش و بسیار جوون که تو نگاه اول مثله یه دختر تازه دبیرستان رفته می مونه.......و داره از شیشه داخل اتاق رو نگاه می کنه.............
افسر بسمتش می ره و سلام می کنه.زن که تو فکر عمیقی بود.جواب سلامش رو میده افسر از روحیه زن تعجب می کنه فکر می کرد الان زن حسین خودش رو می کشه تو این وضعیت..............ولی انگار نه انگار. افسر با خودش می گه:(حتماشوکه شده)
و با دودلی از زن می پرسه:
می تونم از شما چند سؤال کنم؟_
حتمأ.
وقتی افسر در مورد ماجرا می پرسه زن می گه:
امروز ظهر وقتی حسین به خونه اومد.ازش اجازه گرفتم که به خونه پدرم برم ناهار حسین رو بهش دادم.چایی هم دادم.بعدش کمی باهم حرف زدیم حدود ساعت 2ظهر بود که حسین خواست بخوابه من هم به خونه پدرم رفتم...........
خونه پدرم بودم که همسایه ها زنگ زدن و گفتن شوهرت رو بیمارستان رسوندن.......
انگار الحمدالله حسین زندس.
_شما به خونه رفتید؟
نه هنوز نرفتم.
افسر به منزل حسین بر می گرده یه بار دیگه صحنه رو نگاه می کنه...........
یک لوله آب که سر اون رو سه راهی بستن و سه راهی رو برچسب سفید برق پیچیدن تو حیاط افتاده.یک کارد آشپزخونه هم که احتمالا ماله آشپزخونه حسین هستش رو، رو کف هال می بینه.............به همراه یه شیشه خالی اسید90درصد و یه لنگه کفش مردونه که اونهارو برای اثر انگشت به تشخیص هویت می فرستد.
از اونجا به آگاهی می ره سرهنگ زنده شو فرماندهی انتظامی ورامین و سرگرد شاهسوند.رئیس پلیس آگاهی ورامین منتظرش بودن............
اونها میل دارن او شخصا پرورنده رو رسیدگی کنه واسه همین اکیپی رو جهت تحقیقات مرکب از کاراگاهان ورزیده تو زمینه اطلاعات تجسس و غیر تجسس با آموزش های لازم به محل می فرستد تا اطلاعات کافی از این مسئله بدست بیارن.......................
سروان ابراهیم شجاعی پور،رئیس دایره قتل پلیس آگاهی ورامین با فرضیه های:
1.آیا ضارب سارق بوده؟
2.حسین دشمنی با کسی داشته؟
3.آیا کسی می خواسته اون رو از سر راه بر داره؟
روبورست.اونچه قضیه سرقت رو دچار تردید می کنه اینه که کارد اگه از وسایل آشپزخونه حسین باشه چگونه سارق اول از هال عبور می کنه و به آشپزخونه رفته کارد رو برداشته و بعد حمله کرده؟!و دومین مورد اینکه تا الان سابقه نداشته سارق روی صاحب خونه اسید بپاشه و یا میله از پیش درست شده به سر صاحبخونه بکوبد.........سارق برای سرقت می یاد نه قتل مگه اینکه سارق مسلح باشه و تو وضعیت خاصی قرار گرفته باشه...........
تمام صحنه حکایت از این داره که حسین سرش روی متکا بوده و خوابیده و ضارب تو اون حال به او حمله کرده که این با شگرد سارقین فرق می کنه...........
شهر ورامین در التهاب......وقتی مردم یکدیگر رو می شناسن مخصوصا حسین رو می شناسن واسه همین مردم فشار زیادی به نیروی انتظامی و دادگستری وارد کردن اونا هر چی زودتر می خوان نتیجه معلوم بشه............
و همه اینا در حالیه که حسین بین مرگ زندگیهو به احتمال حمله های بعدی از اون به شدت مراقبت می کنن یکی از دلایل فشار مردوم امنیت هستش............
چون در روز روشن یه نفر وارد خونه ای بشه و به قصد سرقت یا هر موضوع دیگه صاحبخانه رو به قصد کشت با چاقو و لوله زده به سرو صورت و سینش اسید ریختن و رفتن!
.............................................................................................
عزیزان یکم بدلیل طولانی بودن ادامش رو فردا شب می ذارم ایمیل هم بزنید صد در صد جواب می گیرید.................
آرمین.
yekhatere@hotmail.com
yekhatere@yahoo.com

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Friday, September 05, 2003

سلام با نوشتن این چیزایی که امروز می نویسم همه چی بین من و این هکر تموم می شه.......
آخرین ایمیلی که هکر برام فرستادن..............................................
بسم الله رحمن رحیم.
سلام آرمین نمی دونم بعد از خوندن این ایمیل در مورد من چی فکر می کنی ولی ما تو این مدت مجبور شدیم یه چند چیز رو امتحان کنیم من زیاد نمی تونم بهت علت کارم رو بگم ببین پسرم ما تورو انتخاب کردیم چون از خیلی جهات همون کسی که مدتها دنبالش بودیم رو پیدا کردیم.
من زندگی تورو کامل می دونم حتی دوبار تورو تو خیابون دیدم تو یه خونواده ای هستی که از نظر مالی وضعیت خیلی خیلی خوبی داریدپدرت معدن و تو کاره بساز بفروشیه چیزی که باعث تعجب من شد تو با این وضعیت خونوادگی چطور مثله همسنات نیستی چرا مثه اونا فکر نمی کنی یا تو مدرسه اونجور که بهم گزارش دادن اهل سیاست هستی و همیشه روزنامه می خری و شدیدا مطالب سیاسی رو دنبال می کنی.
همین موارد باعث شد که تصمیم بگیرم باهات یه بازی انجام بدم شاید فکر کنی دلیل این کارم چی بوده.گفتم دلیلم رو نمی تونم بگم ولی تو این بازی خوب تونستی مقاومت کنی ولی پسرم یادت باشه برای ما پیدا کردن شماره تلفن یا آدرس هیچ کاری نداره فکر کنم با اطلاعاتی که الان دادم متوجه شدی.
آرمین عزیز همه اینا یه آزمایش بود می دونم خیلی اذیت شدی ولی مجبور شدم.
و اینو می دونم که تو ایمیل هایی که بدوستات می زدی می گفتی که ادامه می دی.
بعدها باهات ملاقاتی می ذارم چون با تحقیقات که ازت کردم می دونم داری از ایران می ری مطمئنم که اگه وارد سیاست بشی موفق خواهی شد برات 300هزارتومن بابت خسارتی که به رم کامپیترت وارد شد می فرستم.
جواب:
جناب هکر چون من این جواب رو براتون ایمیل زدم ولی چون برگشت خورد مجبورم اینجا بنویسم........................
من نمی دونم هدف شما چیه از این کارا نمی دونم می خواستین منو آزمایش کنید و چی رو ثابت کنید ولی این رو بدونید من شما رو هیچوقت نمی بخشم ولی از جهتی خوشحالم که فهمیدم کجای این میدون قرار دارم.........
جناب هکر من هیچی ندارم بگم فقط اینو می گم از کلمه پسرم که شما بکار بردید به هیچ عنوان خوشم نیومد شما حتی نگفتی واسه چی از طرف من پیغام تو وبلاگ گذاشتید که من بازداشت شدم؟
شما تمام چیز هایی که از زندگی من گفتید درسته من از ایران می رم چون اینجا آینده ای نمی بینم ولی اینو یادتون باشه آدم هر چقدر هم تو ناز نعمت باشه دلیل نمی شه مثه بقیه همسناش فکر کنه نمی دونم شما این اطلاعات یا ایمیل هایی که برام فرستاده می شد یا می فرستادم رو می خوندید ولی یه سوال می خوام از خودتون بپرسید این کار اسمش مردم آزاری نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من با شما هیچ حرفی ندارم.
آرمین.
دوستان جناب هکر 300هزارتومن پشت در خونه گذاشتن بدون هیچ نشونی دیگه منم مثه شما گیج شدم ولی فکر کنم دیگه همه چی تموم شد بین من و هکر دوستان کامپیوترم احتمالا فردا یا پس فردا حاضر می شه باز مثه سابق هرشب داستان می نویسم اینجا می خوام از دونفر که واقعا باهام تا الان بودن تشکر کنم از احسان که با ایمیل ها و کامنت هایی که همیشه گذاشت از نسیم دوستی که برام ایمیل های مفصلی زد واقعا تشکر کنم وبگم از 3000هزار بازدید کننده که گفتن تنهات نمی ذاریم فقط دونفر بودن که تا الان با من بودن و واقعا تنهام نذاشتن............................................
نسیم جان و داداش گلی که پیدا کردم احسان از هردوتون ممنونم.
تا فردا شب یا پس فردا شب که دوباره داستان بذارم خداحافظ.
آرمین.
yekhatere@yahoo.com
yekhatere@hotmail.com

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Saturday, August 30, 2003

سلام دوستان الان کلی حرف دارم قبل از داستان بگم هر جاش احساس کردید خسته شدید برید سراغ داستان........
خوب عزیزان واقعا از دیشب تا الان روم فشار شدید وارد شده نه بخاطر اون هکر بخاطر یه عده از شما دوستان...............
عزیزان من از روز اول همه جور احتمالی می دادم ولی وقتی همش یدفعه برای آدم پیش بیاد شوکه می شه...........
دیشب همون موقع که ایمیل هکر رو خوندم و نذاشتم داستان رو تو وبلاگ خانومی پی ام زدن و بهم گفتن می شه تلفنی صحبت کنیم وقتی براش توضیح می دم من هدفم از نوشتن مثه یه سری از دوستان وبلاگ نویس که از خداشونه که اینجوری بایکی دوست بشن می گم نه و من اینجا نیومدم که با کسی دوست بشم چون هدفم این نیست ایشونم مثه یه سری از دختر خانوم های دیگه که تو ایمیلشون کلی بهم توهین می کنن و میگن برات متاسفم که مغز کوچیکی داری و..........
من ازشون خیلی محترمانه خواستم دیگه اینجا نیان و ازشون بابت این مدتی که اومدن تشکر کردم....ولی دوستان چرا یه عده از شما فکر می کنید که من اینجا مثلا اومدم مخ بزنم؟کجای حرفم این چیزارو معنی می داد؟؟
واقعا برای این جور دختر ها متاسفم همین........
امروز صبح به صورت اتفاقی وارد وبلاگی شدم دیدم لطف کردن اکثر داستان هارو گذاشتن تو وبلاگشون و جاهایی که اسم من و درباره این وبلاگ هست رو حذف کردن..........من به این دوست یا به کسایه دیگه که این کارو می کنن چی بگم؟
و باز متوجه شدم که یه سری از دوستان دیگه لطف کردن و با ایمیل من ویروس واسه خیلی ها فرستادن..........به این دوستان چی بگم؟؟؟
و این هکر هم امروز شد 7روز که فرصت بهم داده......به این چی بگم؟؟؟؟
واقعا اذیت دارم می شم از طرف دوستان......حالا می فهمم که اون وقتی که وبلاگ می خوندم وقتی یه وبلاگ معروف می نوشت که اینقدر اذیت نکنید چه معنی می ده..........
نمی دونم چی بگم.......................می گید ادامه بده ما پشتتیم.....................
همه اینو می گن ولی آخرش آدم رو تنها می ذارن ....................................
تو فیلم آواز قو یه تیکش هست افکار عمومی حافظه ضعیفی دارن خودتو الکی فنا نکن.....
می دونید اگه من همین جور تا 7روز دیگه بنویسم چی می شه؟؟؟
ایدز.........................................................................................................
آقای دکتر یعنی هیچ کاری نمی شه کرد؟
متاسفانه هیچ کاری نمی شه کرد شاید تا فردا....................................................
مرد بغضش می گیره:آخه رضا این چه کاری بود با خودت کردی؟
پسر سرش رو بر می گردونه و با سرفه شدید شروع به حرف زدن می کنه بابا تو رو خدا تو این لحظه های آخر سرزنشم نکن..........
پدر حالش خیلی بد می شه از اتاق می ره بیرون به این فکر می کنه که این بچه رو از وقتی که مادرش رو از دست داده تنها بزرگ کرده اون یه بار طعم تنهایی رو چشیده و این بار............
باورش نمی شه پسر 25سالش داره جلوی چشاش پر پر می شه..........باز می ره تو اتاق که پسرش این لحظات آخر تنهایی رو حس نکنه می خواد از زبون پسرش بشنوه چه اشتباهی کرده که حالا باید این روزها رو ببینه...............
رو صندلی می شینه به پسرش که داره لحظه های آخر زندگیش رو می گذرونه نگاهی می کنه داره از درد به خودش می پیچه تحمل این صحنه ها واسه پدر غیر ممکنه اشک تو چشماش جمع می شه ولی نمی ذاره پسر ببینه...........
بالاخره سکوت رو می شکنه و می گه:
رضا نمی خوای بگی پدرت چه اشتباهی مرتکب شده که حالا تورو باید این جور ببینم؟
با سرفه شدید پسر شروع به حرف می کنه.............
هیچ کس مقصر نیست هیچ کس خودم مقصرم.................
بابا همیشه منو تنها گذاشتی همیشه دنبال پول دراوردن بودی همیشه............
می دونی 18،17سالم بود که همیشه تو می رفتی مسافرت من مجبور می شدم تنهاییم رو با دوستام پر کنم.....رفیقای به اصطلاح صمیم رو که یادت هست؟
_آره احمد،نیما......چرا رضا به اینجا کشیده شدی چرا؟؟مرد صداش می لرزه و ادامه می ده......
چی برات کم گذاشته بودم که تو این بیماری رو بگیری؟
رضا با سرفه شدید ادامه می ده من تنها بودم با اونا تنهاییم رو می گذروندم......
اون موقع ها همه دوستام دوست دختر داشتن منم یه دوست دختر پیدا کردم اسمش نگار بود............................
4ماه گذشته بود که ما باهم خیلی صمیمی شده بودیم......یه شب که تو مسافرت بودی دعوتش کردم خونه...............طرفای ساعت 8 بود که اومد می گفت خونوادش رفتن مسافرت مشکلی نداره اگه دیر بر گرده........
من اون روز خونه رو حسابی مرتب کرده بودم که زنگ در خونه زده شد درو که باز کردم دیدم نگار اومد خیلی خودش رو آرایش کرده بود همون دمه در بوسش کردم بعد اومد تو خونه.............
پدر هنوزم باورش سخته عزیز ترین کسش داره از دستش می ره......نگاهی به پسر می کنه و با صدای خسته می گه خوب ؟
پسر با سلفه شدید و حاله بدی که داشت ادامه می ده...............
خوب نگار جون اول غذا می خوری یا فیلم نگاه کنیم؟
اممممم....ببین زنگ بزن پیتزا بیارن بعد یه دونه از اون فیلم بدا بیار نگاه کن(با شیطنت گفت)
زنگ زدم بوف دوتا پیتزا آوردن یکم حرف زدیم تا پیتزا ها رو آوردن اول پیتزا رو خوردیم بعد یدونه از فیلمای خیلی باحاله سوپرم رو.......
پدر حرفش رو قطع می کنه........سوپر؟؟؟
باسرفه ادامه می ده همون فیلم سکسی منظورم آوردم مستم که بودیم..............
چی تو مشروبم مگه می خوردی؟؟؟؟؟
آره تو مهمونی های دوستام که می رفتم مشروبم می خوردم.....
پدر باورش نمی شد اینارو داره تنها پسرش می گه باورش براش سخت بود ولی داشت جلوی چشش همه چی رو به وضوح می دید........
یه نیم ساعتی از فیلم گذشته بود که بدجور تحریک شده بودم نگارم همین طور اونم خیلی تحریک شده بود از همدیگه لب گرفتیم..............
پسر روش نمی شد همه چی رو به پدرش بگه سکوت کرد ولی هنوز داشت سلفه می کرد.......
پدر تو اون وضعیت واقعا با شنیدن این حرف ها غافلگیر شده بود........آهی می کشه و می گه:خوب بعدش؟
پسر باز مجبور می شه ادامه می ده.........اونشب تا صبح پیش هم بودیم....بعد از اون بار چند بار دیگم سکس داشتیم تا اینکه فهمیدم بهم دروغ گفته تو این مدت.......
پدر کنجکاو می شه.....با تعجب می گه دروغ؟؟؟؟
میدونی بابا همیشه بهم نگار می گفت داره درس می خونه خونوادشم اکثرا مسافرت می رن من فقط شماره موبایلش رو داشتم هیچوقت آدرس خونش رو نمی داد می گفت نمی خوام کسی از آشناها یا همسایه ها بفهمه من دوست پسر دارم......واسه همین اکثرا من با پژو405 می رفتم دنبالش بقول خودش تو اولین کسی هستی که باهاش دوستم من اونو واقعا دوسش داشتم همیشه براش کادو می گرفتم...............سکوت می کنه.......
پدر حالا می فهمه همیشه اون همه پول که می گرف واسه کی خرج می کرده.....پسر سرفه هاش شدید تر می شه پدر بلند می شه براش یه لیوان آب میریزه بهش می ده پسر یکم از آب رو می خوره و می گه بشین پدر می خوام بقیه حرف هام رو بهت بگم....................
پدر می شینه و پسر ادامه می ده........نزدیک یه سال از دوستیم می گذرشت که یه روز خیلی مضطرب اومد پیشم گفت پدرش براش مشکلی پیش اومده پول لازم داره من اونو واقعا دوسش داشتم ما بهم قول ازدواج داده بودیم .........نه میلیون پول می خواست که قرار بود پنج شنبه بهش بدم......
که احمد بهم زنگ زد.......
سلام احمد چطوری کجایی پسر؟
ببین رضا فقط زنگ زدم پاشو امشب بریم بیرون کار واجبی دارمت........پس تا ساعت 9 دمه پاتوقمون خداحافظ......
الو احمد...........
ساعت 9 بود که رسیدم کافی شاپ بعد از کلی منو من کردن بالاخره حرفش رو زد......
سرفه های پسر اونقدر شدید می شه که پدر مجبور می شه دکتر رو خبر کنه..........دکتر به پسر یه مسکن می زنه تا حالش آروم تر بشه دیگه واسه پسر رمقی برای حرف زدن نمی مونه ولی با تمام نیروش سعی می کنه حرف بزنه...........
بهم گفت:ببین رضا نگار اون جور که تو فکر می کنی نیست اون اصلا پدر مادر نداره اون یه فاحشس اونقدر از دست احمد عصبانی شدم که اگه همون جا نمی گرفتم می زدمش شانس آورده بود باورشم برام سخت بود من نگار رو از خودم بیشتر دوسش داشتم........
پاشدم که برم احمد گفت صبر کن بهت ثابت می کنم.......
بعدا منو برد یه جایی که از قبل می دونست بعدا فهمیدم که اونا از قبل اون دختررو بردن خونه یکی از دوستاشون کلید رو به احمد دادن..........
وقتی ما رسیدیم نگار با دونفر دیگه لخت رو تخت خواب بود..............پسر آهی می کشه و ادامه میده ایکاش می بردم و اون صحنه رو نمی دیدم انگار دنیا داشت رو سرم خراب می شد......فکر می کردم نگار فقط ماله منه .........اما.......
نگار سریع لباس هاش رو پوشید تازه فهمید همش نقشه بوده که منو تو اون وضع ببرن پیشش.......از خونه زدم بیرون نگار اومد دنبالم هر چی صدا می کرد محلش نمی ذاشتم آخر دستم رو گرفت هر کاری کرد که بگه پشیمونم گوش نمی دادم فقط توف کردم تو صورتش........
که عصبانی شد همون جوری که من داشتم می رفتم داد زد......
برو گمشو بدبخت آره تو این یه سال خرت کردم حسابی دوشیدمت از الانم می رم با یکی دیگه دوست می شم منم برات یه یادگار گذاشتم و داد بلند کشید رضا جون ایدز گرفتی و زد زیر خنده.......
خشکم زد عرق سردی سرتاپامو گرفت حدود دوسال جرات نداشتم برم آزمایش بدم......دیگه سرفه هاش شدید تر شد...............
پدر ماتش برد اون 7ساله این بیماری رو داشته ولی بمن چیزی نگفته می ره کنار پسرش وا می شته سرش رو بادستاش مالش می ده بغضش می شکنه خیلی آروم گریه می کنه که مبادا پسرش بفهمه.....
چرا باید به من وقتی مریضیت اثراش شروع می شه بگی؟
با صدایی ضیعف می گه بابا گفتنش چه فایده ای داشت فقط شمارو ناراحت می کرد دوسال گذشته بود بالاخره جرات کردم برم آزمایش بدم همون جوریم که حدس می زدم آزمایش مثبت بود.......
بابا چرا داری گریه می کنه؟
هیچی عزیزم هیچی..........سرش رو می کنه اونور که این لحظات آخر پسرش زیاد ناراحت نباشه.....که حاله پسر خراب می شه باز دکتر ها جمع می شن پیشش این بار پدر رو از اتاق بیرون می کنن.....................................
آقای دکتر چی شد؟
دکتر سرش رو تکون می ده متاسفم.............................................
پدر همونجا بیهوش می شه دوباره تنهاتر شد این بار تنها فرزندش رو از دست داد...................................................................................................................
ایمیل بزنید صد در صد جواب می گیرید تا چهار شنبه شب خداحافظ
yekhatere@hotmail.com
yekhatere@yahoo.com
آرمین...................................

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Thursday, August 28, 2003

سلام دوستان اول به عزیزان جدید بگم برن پایین همین نوشته قسمت قبلی داستان رو بخونن بعد بیان اینجا.
دوستان یه سری از دوستان که خارج زندگی می کنن و از ایران آشنایی زیادی ندارن می گن باور این مطالب سخته دوستان چرا سخته چرا فکر می کنین وطنتون هیچ مشکلی نداره یا بقول بعضی از دوستان تا این حد وجود نداره؟
آقا شما تو ناز نعمتی فکر می کنی خبری نیست پاشو بیا بریم گردش بیا بریم تو این خراب شده به اسم تهران یه گشتی بزنیم ببینیم کی درست می گه پاشین برین طرف خیابونای پایین شهر نه تجریش و ونک چرا می خوای بخودتون دروغ بگید؟چرا می خواین بگید در این حد نیست شما سرتون بزندگی خودتون گرمه دیگه اطرافتون رو نمی بینیدمن از شما هایی که از من بزرگترین می پرسم واسه چی باید امروز تو گوش من بگن زرورق مواد؟؟؟؟
چرا چرا شما جلوی پاتون رو می بینید یه روز غذا نخوردید بفهمید اونایی که گرسنن چی می کشن...........................هر مطلبی که تو این وبلاگ اومده اینجا با اطمینان کامل می گم حقیقت و هرکیم باورش خصوصا افرادی که خارج زندگی می کنن سخته یا بقول بعضی ها تو داری بزرگ می کنی.................
نمی دونم چه جوابی به این افراد بدم جز اینکه روزی همه این چیزارو اگه یکم چشاشون رو بازتر کنن می بینن.....
و مطلب آخر این که دوستان گل من از هیچ عزیزی هیچ توقع پیغام گذاشتن ندارم همینکه می بینم روزی 2یا3هزار نفر سر می زنن کافیه.
پارتی(قسمت دوم)
خدا خدا می کردم که پسره رو نتونن گیرش بیارن ولی بالاخره از اون چیزی که می ترسیدم به سرم اومد بابام پسره رو بقول خودش به تله کشید با زنگ منشی شرکتش به عنوان دوست شدن با اون پسره بعدم قرار گذاشت باهاش سر قرار که سیاوش می ره پدرم با مامور می ره سره قرار..............
سکوت می کنه اه خسته شدم از این سکوتش می ترسم اصرار کنم پشیمون بشه بقیش رو بگه ولی انگار تو افکارش غرق شده به یه نقطه نا معلوم خیره شده مجبور می شم خیلی آروم بگم.........
خوب بعدش چی می شه؟
نگاهی بهم می کنه...........تو کلانتری سیاوش رو به جرم فریب من و تجاوز به من که یه دختر باکره بودم می ره بازداشتگاه.......
ببینم بابات با اون پسر دومی کار نداشت؟
نه راستش نتونستم بگم که هم سیاوش هم یه لجن دیگه بهم تجاوز کرده.........
بعد از اینکه بابا و مامانش از جریان خبر دار می شن واسه اینکه آبرو خودشون نره اجباری مارو به عقد هم در میارن........
یعنی به همین سادگی؟
یه پوزخند تلخی می زنه می گه: بابام اومد خونه بهم گفت ببین سپیده اگه کاری که بهت می گم رو نکنی باید از خونه من بری گمشی بیرون..........
اون موقع من مونده بودم چی کار کنم مجبور شدم از ترس بابام بله رو بگم اونم چه بله ای نه بابا مامان من چشم دیدن سیاوش رو داشتن نه، نه نه بابا اون.......
سیاوش یه آدم لجنی بود دیپلمش رو بازور گرفته بود هر چی که باباش می خواست براش تهیه می کردن خودش که کار نمی کرد می دونی مجبور شدم به اصرار اونا تو خونه اونا زندگی کنم با خودم می گفتم حالا که گذشته تموم شده الان ازدواج کردم پس بهتر گذشته رو فراموش کنم............
خیلی تعجب کردم برام عجیب بود چی شده پس این به اینجا رسیده از نگام فهمید که تعجب کردم بهم گفت:
چیه حتما می خوای بدونی من چرا به اینجا رسیدم آره؟گفتم که مادر سیاوش چشم دیدنه منو نداشت یواش یواش شروع کرد برام مشکل درست کردن می خواست مثلا پسرش بدبخت نشه روزی هزار بار اسم عوضی مهسا رو میاورد می گفت تو داری زندگی پسرم رو خراب می کنی اگه تو قبلا تو بقل پسر من بودی از کجا معلوم که از این به بعد تو بقل پسر دیگه نباشی؟می گفت قرار بوده سیاوش با مهسا ازدواج کنه اونا همدیگرو دوست دارن تو باید گورت رو گم کنی از زندگیش بری بیرون.........
سیاوش باهات رفتارش چه جوری بود؟
هیچی اونم از من زیاد خوششون نمیومد جلو روم می گفت حرف مامانشو تکرار می کرد از کجا معلوم الان با کسه دیگه نباشی؟
بغض کرد....می دونی چقدر این حرف ها روم تاثیر می ذاشت وقتی به بابام این حرف ها رو می زدم می گفت:خوب گوشات رو باز کن اگه بخوای برگردی اینجا من راهت نمی دم می ری گم می شه هر جایی که خاستی.............
آخرش چی شد؟
هیچی ننش زحرش رو آخرش ریخت منو طلاق دادن همش یه ماه بیشتر اونجا نبودم با یه چمدون رفتم با یه چمدونم برگشتم...........
دیگه از هرچی مرد بود بدم میومد......وقتی رسیدم دمه در خونه بابام بابام تا منو دید زدم زیر گریه وقتی همچی رو بهش گفتم گفت:
دختر آشغال تو واسه ما آبرو نذاشتی می دونی فامیل و همسایه راجع به ما چی می گن من پدرتم تو میای خونه ولی اگه پات رو بذاری بیرون دیگه بر نمی گردی..........
دوماه تو خونه بودم هیچ کس حق نداشت بهم زنگ بزنه مدرسم دیگه نمی رفتم از خونم نمی رفتم بیرون خیلی اذیتم می کردن دیگه برام موندن تو اون خونه غیر ممکن شده بود تصمیم رو گرفتم فرار می کنم از اون خونه........
شب که همه خواب بودن وسایلم رو جمع می کنم می رم یواش تو اتاق خواب اونا که از کیف بابام پول بردارم بابام می فهمه.......
همونجا کمربندش رو میاره می گیره اونقدر منو می زنه هر چی مامان می گه ولش کن کشتیش بابام گوشش به این حرف ها بدهکار نبود همش فریاد می کشید که تو این موقع شب با 50هزارتومن پول من کجا می ره دیگه اونقدر عصبی شدم از شت فریادو گریه عین دیوونه ها عطر رو میز رو پرت کردم سمت بابام که خورد تو سرش بیهوش شد...........مامانم جیغ کشید کشتیش.....دادشم همونجا وقتی اون صحنه رو دید حمله کرد سمتم که اونم پرتش کردم.....که مامانم پاشد جیغ کشید برو گمشو بیرون از این خونه....
می رم از همتون خسته شدم شماها فکر کردید کی هستید؟
با گریه ساعت 3 نیمه شب از خونه اومدم بیرون تازه فهمیدم که چی کار کردم اونقدر می ترسیدم که نکنه واسه بابام اتفاقی افتاده باشه..............
دیگه بغضش رو نتونست بخوره چشاش از اشک پر شد سرش رو پاهاش گذاشت انگار که خیلی حالش بد شده بود.........براش رفتم یه لیوان آب آوردم گفت نمی خوان آزانس بگیر می خوام برم.........
ازش کلی خواهش کردم تا راضی شد بقیش رو بگه........
تو الان 20سالته اون موقع اگه استباه نکنم 18سالت بود درسته؟
آره.
تو این دوسال چی کار کردی نمی خوای بگی؟
واسه چی می خوای بدونی اصلا واسه چی اینارو واسه تو گفتم؟
می خوام بدونم می خوام بیشتر اطرافم رو بشناسم.......
خنده ای کرد انگار حالش بهتر شده بود.....
با خنده گفت:اطراف!!!!!!
ساعت سه شب تو خیابونا پرسه می زدم خیلی می خواستم برگردم خونه ولی دیگه امکان نداشت منو راه بدن...شب اول رو تو پارک بودم..........
پولیم همرام نداشتم هیچ جاییم نبود که من برم اونجا بگم از خونه فرار کردم یه غذایی بهم بدن.....
واسه چی بهزیستی نرفتی؟
فکر کردی اونجا وضع خوبی آدم داره بکوشنم هم اونجا نمی رم.........
حدود دوروز تو پارک ملت بودم دیگه واقعا گرسنم بود پسرای زیادی شبا منو می دیدن بهم تیکه می نداختن با خودم گفتم حالا که اینا از خداشونه من باهاشون رفیق بشم خوب بشم حداقل اونا واسم غذا بخرن ولی من که چشمو گوش بسته بودم نمی دونستم وقتی یه پسر با چرب زبونی میاد باهام حرف می زنه بعدم دعوتم می کنه خونش چه قصدی داره..........
وقتی بعد از اولین بار با یه پسره سکس داشتم بهم 40هزارتومن پول داد بدونی اینکه اصلا باهاش راجع به پول حرف بزنم آخه بهم بعد از اینکه غذا خوردم برام یه فیلم سکسی گذاشت وقتی از این فیلما واسه اولین بار دیدم حالم بهم خورد از سکس خاطره بدی داشتم سکس اون پارتی باعث همه بدبختیام شد بلند شدم که برم گفت کجا؟
گفتم می خوام برم؟
پسره گفت:یعنی چی میخوای بری امشب باید با من باشی پس من تورو واسه چی خونم آوردم؟
اومدم که برم دستم رو گرفت محکم منو بغل کرد افتادم زمین اونم عینه حیوونا افتاد روم لباسام رو با زور پاره کرد اونقدر بوسید منو که دیگه شل شدم......
بعدم 40 هزارتومن بهم پول داد گفت ما همدیگرو تا حالا ندیدیم.........
از اون شب بود که هم مجبور شدم هم اینکه پول خوبی می شه بدست آورد ولی بعد از اون جریان هنوز نمی تونستم با این مسئله کنار بیام....
یادمه 40 هزارتومن دوهفته تونستم باهاش بگذرونم ولی دیگه داشت هوا سرد می شد مجبور شدم که باز دست به این کا بزنم با خیلی ها دوست شدم که بعضی هاشون واقعا انسان بودن بهم کمک کردن آپارتمان بگیرم....................ولی....
ولی چی؟
سرش رو انداخت پایین انگار سرش داشت درد می کرد....
از خونوادت نگفتی؟
همونجوری که سرش پایین بود گفت بابام یه ماه بعد از رفتن من دق کرد مرد.................
دیگه زد زیر گریه خیلی گریه کرد تو همون حال پاشد مانتوش رو پوشید رفت بیرون حتی پولم نگرفت هنوز تو اون فکر بودم می خواست چی بگه که نگفت.......................................................................................................
خدایا ما به کجا داریم می ریم کی مقصر خدای من..............
تا فردا شب که یه داستان غمنگیز دیگه از اجماع کثیفمون بذارم خدایارویاورتون.......
آرمین..............
yekhatere@hotmail.com

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Tuesday, August 26, 2003

سلام دوستان گل خوب قبل از داستان یه سری چیزارو بگم که فکر کنم واجب اول از همه وبلاگ داستان های جذاب ما مال من نیست این وبلاگ ماله خانومی با اسم مستعار هستی که یه وبلاگ سکسی هم داشتن و در اصل این وبلاگ جدیدشون رو یه جوری از اسم این وبلاگ تقلید کردن که براشون ایمیل زدم و ازشون خواستم اسم وبلاگشون رو عوض کنن که تا الان هیچ جوابی ازشون نگرفتم..........
و می خوام به هکر قسم خورده این وبلاگ بگم آقا شما اینجارو ببند منو بیرون گیر بیار بقول خودت اونقدر می زنیمت که لاشت بیوفته زمین من به شما چی بگم؟
دوستان من سعی می کنم داستان ها بهم مرتبط باشه یعنی الان سعی کردم داستان ها تو این محور زنان فاحشه باشه تا شما بیشتر اون هارو بشناسین و واقعا درکشون کنید.......به عنوان یه آدم خراب لجن نباید بهشون نگاه کرد......................
دوستان من اینجا می نویسم تا وقتی که بتونم تا وقتی که امثال هکر محترم بفهمن من هدفم تخریب اونایی که خارجن یا اونایی که سنشون کمه نیست نمی خوام اونارو از چیزی زده بکنم مخصوصا اسلام چون هم من هم شما جناب هکر می دونید اسلام واقعی این نیست همه می دونن کیا دارن مردوم رو از دین زده می کنن همه می دونن کیا دارن سواستفاده از اسلام می کنن پس لطفا نگید من می خوام مردم رو از ایران از حکومت زده بکونم....
بابا بسته هرچی می خوام خیلی خودمو کنترل کنم جواب این سوال های احمقانه رو بدم می بینم شما خودتون بیشتر می زنید به نفهمی بابا خفه خون بگیرم آخرش چی شما فکر کردی مردم نفهمن فقط شمایی که می فهمی بهم می گی اینا یی که میان اینجا اینارو می خونن یه مشت آشغالن.......باشه من آشغال اینایی که میان اینجا آشغال ولی فکر نمی کنی این آشغال ها 99% مردوم ایران هستن؟
این بحث با این مرتیکه هیچ فایده ای نداره جز اینکه واسم شروع کرده به شمارش معکوس خوندن....................
پارتی(قسمت اول)
واسه اولین بار بود به دعوت دوست صمیم تو یه پارتی شرکت می کردم.....
خیلی دلم می خواست بدونم یه پارتی چه شکلیه اونجا چی کار می کنن تا اینکه یه روز آتوسا دوست صمیم گفت بیه پارتی دعوت شدیم.........
آتوسا آخه منکه اون پسره رو نمی شناسم که بیام پارتی؟
بابا طرف رفیق نیما گفت هرکی رو دلت خواست دعوت کن.
نیما دوست پسر آتوسا خیلی دلم می خواست برم ببینم یه پارتی چه جوریه........
من تو یه خونواده نسبتا مؤمن بودم اونجوری که آتوسا می گفت تا 2شب حداقل طول می کشه........
بعد از کلی سرو کله زدن با مامانم بالاخره راضیش کردم دارم می رم مهمونی یکی از همکلاسی های پیش دانشگاهیم اونم باور کرد گفت از ساعت 10 دیرتر نمیای قول داد بابا رو هم راضی کنه......
آتوسا خیلی برام از پارتی تعریف می کرد واقعا دلم می خواست ببینم چه جوریه من تا اون موقع دوست پسرم نداشتن نمی دونم شاید می ترسیدم بابا مامانم بفهمن.......
آتوسا:ببین سپیده اونجا همه خیلی لباسای مرتب دختران همه آریش کرده تو آرایش می کنی؟
آخه اگه مامانم بفهمه......
آتوسا:بیبین ساعت 7 بیا خونه ما اینجا آرایش کن........
طرفای ساعت 7 بود که رفتم خونه آتوسا اونجا آتوسا حسابی رو صورتم کار کرد...........
نزدیکای 9 بود که نیما اومد دنبالمون نزدیک خوه رسیدیم صدای آهنگ میومد....
نمیا گفت:666گذاشتن واقعا آهنگش آدمو به هیجان میاورد....
معلوم بود خیلی خرج کرده بودن رقص نور گذاشته بودن وقتی رفتم تو خونه منظره ای دیدم که تا اونروز ندیده بودم دخترو پسر قاطی دارن می رقصن یکم اونورتر بطریهای مشروب رو دیدم سرووضع دخترارو دیدم لباسای خیلی باز با آرایش خیلی غلیظ تازه دیدم آرایش من در برابر اونا هیچه..........
تو این فکرو خیالا بودم که آتوسا گفت:بدجوری محو شدی!نمی خوای مانتوتو در بیاری؟
راستش یکم از اون صحنه جا خورده بودم واسه همین گفتم:نه حالا بعد در میارم.
آتوسا بهم یه ذره خندید گفت دختر خجالت نکش هم مانتوی خودمو در آورد هم مانتوی خودش رو..........
که یه پسره اومد طرفم......
سلام خانوم می تونیم باهم برقصیم؟
یکم سرخ شدم یه نگاهی به آتوسا کردم باز خندید گفت برو دیگه چرا اینقدر خجالتی....
اسم پسره سیاوش بود بعد از یه مدت اونم با آهنگای خیلی تند666 دستمو گرفت برد رو صندلی نشوند برام یه لیوان مشروب ریخت بهم خواست بده گفتم:
این چیه دیگه؟
خندید گفت ودکا تا حالا نخوردی نکنه ناشیی؟(خیلی با خنده گفت)
یه جورایی حرصم گرفت خواستم بهش ثابت کنم ناشی خودشه لیوان رو گرفتم همش رو یجا خوردم همونجور که اون مشروب می رفت تو معدم همونجورم آتیش گرفت معدم حسابی سرم گیج رفت اصلا چیزی نمی فهمیدم منو بلند کرد برد تو یکی از اتاق ها رو تخت منو خوابوند نمی دونم چقدر طول کشید که حالم بهتر شد........
بهم گفت حالت بهتر شده؟
سرمو براش تکون دادم.
با کنایه گفت دیدی خانوم خانوما تازه کار بودی!
باز رفت برام یه لیوان مشروب آورد گفت بخور....
ببین سیاوش اصلا حالم خوش نیست نمی خورم.
گفت:نه بخور حالت رو بهتر می کنه یه جورایی بزور داد بخورم....
دیگه زیاد از اون موق یادم نمی یاد وقتی که نصفه لیوان رو خوردم گفتم دیگه نمی خورم لیوان رو از دستم گرفت گذاشت کنار..........
خوب بعدش چی؟
چی می خواستی بشه خودشو بهم نزدیک کرد بعدم سکس......(سکوت کرد)
نباید حرفشو قطع می کردم.. یکم مکث کردم دیدم هیچی نمی گه گفتم نمی خوای بقیشو بگی؟
گفت:نه می خوام برم یالاآژانس بگیر با کلی خواهش یکمم پول بیشتر که مثلا بقول خودش ارزش داشته باشه حاضر شد بقیش رو بگه............
دیگه کار اون سیاوش تموم شده بود منکه زیاد از اون سکس چیزی نفهمیدم یعنی اون موقع ناخاسته شد که رفیق سیاوش یعدفه اومد تو اتاق و بعد سیاوش نمی دونم چی گفت فقط یه کلمه خیلی مسته یادمه.....اونم.........................
دیگه ساعت نزدیکای 12 شب بود که لباسم رو سیاوش تنم کرد اومدیم تو سالن آتوسا منو دید بهم با شیطنت گفت:خوش گذشت!!
من هنوز مست بودم زیاد دورو بر خودمو نمی فهمیدم ساعت نزدیکای 1شب شد که گفتم می خوام برم حالم اصلا خوش نیست که سیاوش گفت می رسونمش.........
اونموقع راجع به سیاوش چی فکر می کردی؟
از کوره در رفت ببین اگه بخوای سؤال پیچم کنی می رم چون اصلا حوصله این چیزارو ندارم آخه تو که حالتو کردی دیگه به گذشته من چی کار داری ها؟
یدفعه دیدم پشیمون شد بقیش رو بگه با هزار زحمت باز راضیش کردم بقیش رو بگه....ولی یه چیزی که معلوم بود از گذشتش داشت فرار می کرد.........
اون موقع بعد از اون ماجرا نمی دونستم باید از سیاوش متنفر باشم یا عاشقش باشم......
ولی فکر می کردم که اون همون مردیه که همیشه تو خیالام بود...............
ساعت یک شب منم هنوز مستی تو سرم بود رسوند دمه در خونم شمارش رو بهم داد.. گفت:سپیده جون امشب خیلی بهم خوش گذشت عزیزم منتظر زنگت هستم.....
از ماشین پیاده شدم اصلا حواسم نبود که بابام داره از پنجره همه چی رو می بینه آخه کوچه ما بن بست بود ماشینم بیاد مخصوصا اون موقع شب صداش رو راحت می شه شنید.....
زنگ رو زدم بدون اینکه بپرسن کیه دررو باز کردن......
تا در خونه رو باز کردم بابام یه کشیده محکم بهم زد گفت:الان ساعت نزدیک دو شب کدوم گوری بودی؟اون پسره که از ماشینش پیاده شدی کی بود؟
تازه اون مشروبا از سرم پرید...فهمیدم که چیا اتفاق افتاده تنها کاری که کردم تو اون موقعیت رفتم تو اتاق درو بستم زدم زیر گریه بابام اونقدر پشت در دادو فریاد می کرد بالاخره مامانم گفت:مرد ولش کن فردا باهاش صحبت کن الان یه بلایی سرخودت میاری.....
تازه فهمیدم چه غلطی کردم تا نزدیکای صبح داشتم گریه می کردم....
همونجوری روز زمین خوابم برد....که صبح مامانم در زد خیلی مهربون ازم جریان دیشب رو پرسید منم زدم زیر گریه همه چی رو بهش گفتم.......
که ایکاش این کارو نمی کردم.....سکوت کرد.....
خیلی کنجکاو شدم گفتم:بابات کتکت زد؟
گفت:کاشکی این کارو می کرد.......
خوب پس چی؟
وقتی تمام جریان رو مامانم برای بابام شب گفت:بابام با یه شلاغ اومد تو اتاق گفت شماره اون پسر رو بده؟
هیچی نگفتم........اونم گرفت منو زیر باد کتک واسه اینکه مامانو دادش کوچیکم جلوشو نگیرن در اتاق رو قفل کرده بود.....
از بس منو زد مجبور شدم شماره تلفنش رو بدم بابام همون شب رفت از پسره واسه اغفال کردن من شکایت کرد..........
فردا صبح مامانم به بابام می گفت: مرد دیوونه ای می خوای دخترتو دستی دستی بدبخت کنی؟
بابام با عصبانیت گفت اگه این دختره تا الان زندس شانس آورده من نمی ذارم آبرومونو ببره باید با اون پسره ازدواج کنه..............
شوکه شده بودم ازدواج کنم انگار دنیا رو سرم خراب شده بود................
خدا خدا می کردم که پسره رو نتونن گیرش بیارن ولی بالاخره از اون چیزی که می ترسیدم به سرم اومد بابام پسره رو بقول خودش به تله کشید با زنگ منشی شرکتش به عنوان دوست شدن با اون پسره بعدم قرار...............................................................................................................
دوستان داستان یکم طولانیه ادامش رو پنج شنبه شب می تونید بخونید............
ایمیلم بزنید100%جواب می گیرید.
yekhatere@hotmail.com
yekhatere@yahoo.com
تا پنج شنبه شب خداحافظ....................

yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



Monday, August 25, 2003

سلام دوستان عزیزان امشب یکم دیر رسیدم خونه وقت نشد داستان رو تکمیل کنم واسه همین یه متنی می ذارم که واسه چند تا از دوستان که خواسته بودن ایمیل زدن این متن از سایت گویا هستش(دوستان عزیز بگم این وبلاگ سیاسی نیست و هدفش نوشتن مشکلات اجتماع به صورت داستان)خوب اینم متن........................
دانسته هاي يک پزشک از شکنجه در زندان هاي ايران
رسول شريفي
مريم مقابل من نشسته بود. چشمانش خیس اشک بود. چهره رنجور و بیمارش حکایت از سال ها رنج و مشقت داشت. چای را به او تعارف کردم . استکان را برداشت . لرزش دستانش اضطراب درونی او را نشان می داد. چند لحظه ای سکوت کرد. پس از چند لحظه شروع به صحبت کرد.
اتاق کوچک ما تنها یک روزنه به بیرون داشت . هوای اتاق بوی ماندگی می داد. اکثر دخترها به بیماری های پوستی مبتلا بودند . سیمین به سختی نفس می کشید. پروانه در گوشه ای از اتاق رنجور و بیمار افتاده بود. مژده در زیر شکنجه و شلاق نای نشستن نداشت و در گوشه ای مچاله شده بود.
مریم چند لحظه ای چشمانش رابست . به سختی جلوی ریزش اشک هایش را می گرفت.
زندانبانان با ما مثل فاحشه ها رفتار می کردند. پاسدار صادقی، حاج عباس، پاسدار فلاحی و پاسدار ابوذرهمیشه به ما می گفتند که با کشتن ما به بهشت می روند. در تمام طول زندان تنها یک پاسدار زن را دیدم. پاسدار صدیقه تنها زمانی به سراغ ما می آمد که قرار بود خبرمهمی مثل حکم اعدام یکی از ما را به ما بدهد. اولین روزی که پس از مدت ها شکنجه وارد بند شدم همان وقت مژده را به اتاق بازجویی بردند. غروب بود که دو پاسدار مژده را کشان کشان به دنبال خود بر روی زمین می کشیدند و به درون بند پرتاب کردند.
مریم چشمانش را بست. شانه هایش به شدت تکان می خورد. معلوم بود که درحال گریه است.تلاش می کرد گریه اش را پنهان کند. چند دقیقه سکوت کرد.
روزی که مژده را برای بار آخر دیدم همیشه در ذهنم است. پاسدار صدیقه وارد بند شد و فریاد زد: تصمیمت را گرفتی؟ مژده گفت: چه تصمیمی؟ پاسدار گفت : بازگشت به راه خدا. بازگشت به میان انقلابی ها. نکند اینجا به تو و این ضد انقلاب ها خوش می گذرد؟ شماها را باید از بین برد. ما به شما فرصت توبه دادیم. مژده گفت: شما انقلاب را نابود کردید. شما انقلابی های واقعی را کشتید. حالا از توبه حرف می زنید؟ شما باید توبه کنید. شما و خمینی. این آخرین باری بود که مژده را دیدم. مژده صبح روز بعد اعدام شد.
مریم دیگر به سختی خود را کنترل می کرد. به حال خود رهایش کردم. دختر جوانی که برای مداوا پیش من آمده بود من را هم تحت تاثیر قرار داده بود. نمی دانستم برای او چه می توانم بکنم. به شدت افسرده بود. تنها چند توصیه به او کردم. از او خواستم که آرامش خود را حفظ کند. زندگی تازه ای را آغاز کند. اما می دانستم که ممکن نیست. مریم را هرگز دیگر ندیدم. مدت ها بعد شنیدم که در حال فرار از مرز بدست نیروهای محافظ مرزی کشته شده است.
مریم تنها موردی نبود که در طی این مدت با او مواجه شدم. بعدها با کیس های مشابه دیگری برخورد کردم که امروز خود را مسوول بازگویی آن می دانم.
شکنجه ها و آزارهای جنسی و روانی و تجاوز به عنف در زندان های ایران به شدت رواج دارد. روش هایی که امیدوارم روزی از بین برود.
اولین روشی که مورد استفاده قرار می گیرد بازجویی و شکنجه های فیزیکی و در نهایت تجاوز آمیخته با تحقیر است. در این روش بازجو چشم های زندانی را بسته و مجموعه ای از پرسش های را به صورت پشت سرهم مطرح می کند. اگر زندانی از پاسخ دادن خودداری کند بازجو به همراه مامور در دو طرف محل بازجویی ایستاده و زندانی را با حرکاتی مانند کاراته به سمت همدیگر پرتاب می کنند. در این حالت زندانی سعی می کند به صورت ناخودآگاه با دست صورت خود را از ضربات دور نگاه دارد. در این وضعیت بازجویان به قسمت های حساس بدن او ضربه و چنگ می زنند. سپس زندانی را به گوشه پرتاب کرده و دستان او را از پشت می بندند. در این حالت زندانی به صورت ناخودآگاه پای خود را در درون سینه جمع می کند. پس از ضرب و شتم، زندانی دیگر توان ایستادن ندارد. او را بلند می کنند و باز به باد کتک می گیرند. وقتی زندانی از شدت ضربات بر کف زمین می افتد نوبت به تحقیر روانی او می رسد. بازجو در کامجویی از زندانی در اولویت قرار دارد. پس از او نوبت سایرین می رسد. نفر آخر بر روی زندانی ادرار کرده و ماموران او را با همان حال به بند بازمی گردانند.
در روش دوم بازجو وارد بند شده و به سراغ زندانی می رود. از او می پرسد که آیا حاضر به همکاری است یا خیر؟ پاسخ زندانی منفی است. مامور بازهم تکرار می کند که او در حال مبارزه با حکومت است و تنها راه نجات او توبه است. زندانی قبول نمی کند. پس از پایان گفت و گو که با کتک زدن زندانی و اغلب با ایجاد صدمات فیزیکی و جراحات همراه است بازجو به مامور همراه خود اشاره می کند. مامور با کارد یا تیغ موکت بری لباس های زندانی را پاره می کند.سپس به زندانی ابتدا توسط بازجو و بعد توسط نگهبان تجاوز می شود. پس از پایان کار مامور با تیغ یا کارد خطی طولانی را بر روی سینه زن می کشد. بازجو فریاد می زند: این عدالت اسلامی است. این زخم باعث می شود که معنای مخالفت با نظام الهی را بفهمی. شما موش های ترسو از این به یعد با شنیدن نام ما هم می لرزید. زندانی دوباره به باد کتک گرفته می شود.
در سومین مورد زندانی به اتاقی تاریک برده می شود و دهان او بسته می شود. پس از چند ساعت بازجویان و ماموران وارد اتاق شده و او را کتک می زنند. پس از آن در فواصل زمانی مختلف به ویژه هنگامی که زندانی به خواب فرورفته مامورین و بازجوها به تناوب وارد اتاق شده و به زندانی تجاوز می کنند. این کار برای یک هفته ادامه دارد.
آنچه که من در مواجهه با این افراد دریافتم حاکی از شیوع گسترده تجاوز در زندانهای ایران است. این تجاوزها به بدترین شکل ممکن انجام می گیرد و شامل دختران باکره و حتی زنان متاهل نیز می گردد. در بسیاری از موارد حتی همسران زنان متاهل نیز شاهد این اقدام کثیف هستند. همین موضوع باعث می شود که بسیاری از این افراد در درون زندان خودکشی کرده و یا حتی پس از خروج از زندان به دلیل افسردگی و فشارهای دوران زندان هرگز نتوانند به زندگی عادی خود برگردند. تجاوز به زنان اغلب در دورانی صورت می گیرد که آنان در دوران پریود هستند و به همین دلیل به بیماری های اپیدمیک و خطرناک دچار می شوند. این اقدامات غیر انسانی به دوران خاصی مربوط نمی شود. مریم دختر جوانی که خودکشی کرد در سال 1374 در مشهد دستگیر شده بود. او در سال 1381 آزاد شد و تنها در کمتر از یک سال خودکشی کرد. مریم تنها مورد نبود. در طول این سالها بارها با افرادی مانند او برخورد کردم. زنان جوانی که پس از آزاد شدن از زندان در اثر بیماری های مختلف توان باردار شدن را از دست داده بودند. زنانی که تا آخر عمر باید نقص عضو را تحمل می کردند. زنانی که پس از بیرون آمدن از زندان هرگز توسط اطرافیان و خانواده خود پذیرفته نشدند. از سرنوشت هیچ یک از آنان اطلاعی ندارم اما مطمئن هستم که سرنوشتی بهتر از مریم نخواهند داشت.
امروز پس از مدتها احساس می کنم که به وظیفه خود عمل کرده ام. اقدامات وحشتناکی که در درون زندان های ایران صورت می گیرد تا کنون زندگی انسان های زیادی را تباه کرده است. من به عنوان پزشکی که می خواهد به سوگند خود وفادار بماند نمی توانم حقایق را بیان نکنم. بسیاری از همکاران من نیز تجربه های مشابهی را داشته اند. هنگامی که این جریان ها را برای آنان بازگو می کردم با کمال تعجب متوجه شدم که آنان نیز هر یک با موارد مشابه بسیاری برخورد کرده اند. احساس می کنم که ما به عنوان کسانی که مسئولیت حفاظت از سلامت جامعه را پذیرفته ایم بیش از هر گروه دیگری در برابر اقداماتی که نه تنها سلامت شخصی افراد را به خطر می اندازد بلکه سلامت جامعه را نیز تهدید می کند مسئولیتی بسیار بیشتر از سایر قشرها داریم . متاسفانه جامعه پزشکان ایران تا کنون کوچکترین اقدامی در مورد این موضوع انجام نداده است . امیدوارم که این مطلب بتواند حداقل جمعی از پزشکانی را که هنوز به سوگند خود وفادار مانده اند به تحرک وادارد. من تلاش خود را خواهم کرد و مطمئن هستم که دیگران نیز در این راه به من می پیوندند.........
تا فردا شب که یه داستان قشنگ بذارم خدانگهدار......
yekhatere@hotmail.com


yekhatere  ||  | src="http://www.haloscan.com/halolink.gif" border="0" alt="Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com" />



 
 

Welcome to

INTerest  story


نگاهي اجمالي بر جامعه آلوده و كثيف ايران اسلامي



درباره وبلاگ


§ صفحه اصلي

§ آرشيو (وبلاگ قديمي)
§ ارسال نامه:

نامه بنويسيد حتما جواب ميگيريد.

اين وبلاگ متعلق به هيچ حزب و گروه يا سازماني نمي باشد و فقط و فقط واقعيت هاي جامعه را بيان مي نمايد.

 به نامه هاي مشكوك و داراي ضميمه پاسخ داده نمي شود پس لطفا از دادن نامه هاي آلوده و ويروس و ... خودداري كنيد.

 


لوگو



 


 


نظر سنجي


 

وضعيت داستان ها
نظر شما در مورد داستان ها چيه؟

اي ول معركه ست
خوبه
بد نيست
بي خوديه
مزخرفه
اهكي اينا چين ديگه؟
بيق بيق

آرشيو


با تشكر از:

Gardoon Persian Templates

[Powered by Blogger]

امير . ع . رز

و خودم ..

بازديد كنندگان:

 

 
   

طراطراحي قالب توسط : ا. ع . رز

پاييز 1382